دوشنبه 27 اسفند 1386 @ 05:37

سردار شهید احمد انگالی

 

سردار شهید احمد انگالی

فرمانده واحد آموزش نظامی ناوتیپ13امیر المومنین(ع)سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 

 

زندگینامه


در 15 شهریور ماه سا ل 1344 در روستای «کره بند » از توابع شهرستان بوشهر  متولد شد و تحصیلات دوران ابتدایی و راهنمایی را در روستای کره بند با موفقیت به پایان رساند .در جریان پیروزی انقلاب اسلامی اواز فعالان این نهضت بودودر راهپیمایی ها شرکت فعال داشت . در سال 1361 در حالی که دانش آموز اول دبیرستان بود ،درس و مدرسه را رها کرد و عاشقانه آماده ی عزیمت به میدان نبرد شد .
وی پس ازگذراندن آموزشهای لازم در شهرستان کازرون ،به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد و در عملیات محرم در منطقه شرهانی حماسه آفرینی کرد و تا پای نثار جان نیز پیش رفت .او همچنین در عملیات والفجر 1 به همراه دیگر بسیجیان شرکت داشت و پس از انهدام نیروهای دشمن و تصرف بخشی از نوار مرزی ،توانست در پیروزی نیروهای خودی بر دشمن نقش مهمی ایفا کند .
احمد در تاریخ 1/ 5/ 1362 پس از گذراندن دوره آموزش پاسداری ،به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و پس از سه ماه آموزش به کردستان اعزام شد و مدت 6 ماه در سقز و کامیاران خدمت کرد .
پس حضوردر کردستان دوباره عزم جبهه های جنوب نمودو به مدت 8 ماه در واحد اطلاعات و عملیات ناو تیپ امیر المومنین (ع) به جها د در راه خدا و اسلام پرداخت.در باز گشت از جبهه بنا به تشخیص مسئولین و با توجه به صلاحیت های موجود در او ،به عنوان فرمانده پایگاه مقاومت شهید دستغیب کره بند انتخاب شد و 6 ماه تمام ،خالصانه در خدمت بسیج و بسیجیان خدمت کرد .
علاقه سرشار او به فرا گیری فنون و آموزشهای نظامی ،در کنار مسائل عقیدتی و معنوی موجب شد تا با گذراندن آموزشهای دریایی در بوشهر به ناو تیپ امیر المومنین (ع) مراجعت کند و به دنبال آن برای آموزش تربیت مربی فرماندهی دسته به تهران اعزام می شود .او پس از 4 ماه آموزش ،به ناو تیپ امیرالمومنین(ع) باز گشت و مدت 5 سال و نیم در واحد آموزش رزمندگان اسلام برای مبارزه با دشمن پرداخت .
شهید احمد انگالی علاو بر آموزش دادن به نیروها ،خود نیز از شرکت در صحنه های کارزار غافل نشد و در عملیات بزرگ والفجر 8 به عنوان فرمانده ی گروهانی از گردان حضرت زینب (س) ،در فتح عظیم منطقه ی فاو حماسه آفرید و ضمن وارد کردن صدمات فراوان به دشمن ،از ناحیه گوش مصدوم شد .
وی در تابستان سال 1365 در عملیات کربلای 3 در منطقه خور عبدوالله و دریای خروشان خلیج فارس ،همراه با دیگر دلیر مردان میهن به جنگ با ناوچه های جنگی دشمن پرداخت و رشادتهای چشمگیری از خود نشان داد .او در سال 1366 در حالی که مسئول آموزش عمومی و معاون واحد آموزش نظامی تیپ بود ،به عنوان فرمانده ی گروهانی از گردان ذوالفقار در عملیات کربلای 4 نیز شرکت کرد و تا آخرین لحظه ،مردانه با دشمنان مبارزه کرد .
هنوز خستگی عملیات کربلای 4 از تن احمد بیرون نرفته بود که مجددا به عنوان فرمانده ی گروهانی از گردان ذوالفقار در عملیات کربلای 5 – در منطقه شلمچه – معرفی شد و در نبردی جانانه ،خسارت بسیار سنگینی به مزدوران عراقی وارد نمود و خود نیز از ناحیه ی پا مجروح گردید.
شهید انگالی در عملیات والفجر 10 در غرب کشور نیز حضور یافت و در مانور آمادگی عملیات کوهستانی ،فرماندهی یکی از ارتفاعات را بر عهده گرفت .درست در همین زمان بود که عراقی ها به طورگسترده به فاو و سپس به جزیره مجنون حمله کردند و به همین خاطر هم شهید انگالی به همراه جمعی از فرماندهان و رزمندگان تیپ ،بلا فاصله به جبهه های جنوب باز گشت و در نبر د با دشمن بعثی ،حماسه آفرینی کرد .
پس از پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران ،نیروهای عراق حملات گسترده ای را برای تصرف مناطقی از کشور عزیزمان انجام دادند .در این هنگام ،شهید انگالی به عنوان فرمانده گردان برای عقب راندن دشمن ،در جاده اهواز – خرمشهر با دشمن در گیر شد و در پیروزی سپاهیان اسلام نقش به سزایی ایفا کرد .
پس از برقراری آتش بس میان دو کشور ایران و عراق ،وی کماکان به حضور خود در جبهه به عنوان فرمانده آموزش نظامی تیپ و فرماندهی پادگان آموزشی الغدیر ادامه داد و در اواخر سال 1369 بود که از پادگان الغدیر در جنوب و مقر تیپ حضرت امیر منتقل شد و در مسئولیت جدید نیز به پاسداری از کشور پرداخت .او همچنین در مانورهای مشترک نیروی دریایی سپاه و ارتش که به نام های پیروزی 1 در بندر عباس و سهند در منطقه رود حله انجام گرفت نیز همراه با فرماندهان تیپ حضور داشت و در مانور پیروزی 2 نیروی دریایی سپاه و ارتش در منطقه ی کبگان نیز به عنوان ارزیاب مانور خدمت نمود .
احمد انگالی در تاریخ 5/ 4/ 1370 به دستور فرماندهی تیپ ،مامور انهدام مهمات از رده خارج شده ی تیپ گردید و در حین انجام وظیفه و بر اثر اشتعال ناگهانی مهمات ،مورد آتش سوزی شدید قرار گرفت .اگر چه او را سریعا به وسیله هواپیما به تهران اعزام کردند ،اما پس از 5 روز تلاش بی وقفه پزشکان معالج ،در ساعت 3 بامداد دهم تیر ماه سال 1370مصادف با عید غدیر خم ،عید ولایت ،به عهدش با امام وفا کرد و بعد از سالها مبارزه ،حماسه آفرینی و ایثار گری در صحنه های مختلف انقلاب به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد .
پیکر مطهرش را در همان روز بوسیله هواپیما به بوشهر منتقل کردند و فردای آن روز او را از محل بسیج مرکزی بوشهر تا زادگاهش کره بند تشییع کرده و بنا به وصیت خودش در امامزاده جعفر ،در جوار دیگر شهیدان گلگون کفن به خام سپردند .شهید انگالی ،خانواده و تنها فرزندش زهرا را تنها گذاشت تا به لقای معبودش بشتابد . 

 

وصیت نامه


                               بسمه تعالی
حمد و سپاس خدایی را که ما را آفرید و سپس به راه راست هدایت کرد و روشنایی را به مانشان داد و از ظلمات جهل و نادانی رهانید و سایه ی مهر و محبتش را بر سر ما افکند .سپاس خدایی را که رهبری آگاه و روشنفکر به ما عطا فرمود و توفیق جهاد را به بندگان رو سیاه و شرمسار ،ارزانی داشت و لیاقت جامه ی رزم پوشیدن را به ما داد .
هم اکنون که دیار عاشقان ،رهسپار جانفشان می خواهد ،من هم سلاح به دست گرفته و عازم میدان نبر د می شوم تا بلکه اندکی از مسئولیتهایی را که در قبال اسلام و انقلاب و خون شهدا بر گردن دارم را ادا کنم .
هم اکنون که چند صباحی به دیدار خدا بیشتر نمانده ،چند کلمه ای با شما پدر و مادر عزیزم دارم ،شمایی که همیشه آرزو داشتید فرزندتان درسش را ادامه دهد ولی به آرزویتان نرسیدید .بدانید که فرزندتان راهی مدرسه ی عشق به معبود شد ،مدرسه ای که از همه مدرسه ها برتر و با لا تر است و رزمندگان غیور اسلام ،شاگردان این مدرسه هستند و درس این مدرسه نیز ،درس شهادت است .چه زیباست که ما هم جزء آنها یی باشیم که به گفته ی قر آن به عهد خود وفا کرده و راه شهادت را طی کرده اند و هیچ وقت از راه خدا بر نگشته اند .
پدر رنج کشیده و مادر مهربانم !هم اکنون که اسلام در خطر است ،صلاح دیدم که درس و مدرسه را رها کنم و به سوی جبهه بشتابم و هیچ چیزی نمی تواند مرا از این انتخاب باز دارد .حال ،آرزویم این است که در میدان نبرد با کفار با قلبی مملو از عشق به خدا بجنگم و جان ناقابلم را فدا کنم .
هر گز از جبهه رفتن برادرانم جلو گیری نکنید . بگذارید سلاح مرا بر دارند و از اسلام و مسلمین دفاع کنند .
پدر و مادر عزیزم !اگر جنازه ام به دست شما نرسید ،اصلا ناراحت نشوید و در مقابل منافقین کور دل ،چه آشنا و چه غیر آشنا ،خود را مایوس نشان ندهید و آنان را شاد نکنید ،زیرا آنها از لذتی که یک رزمنده از ایثار کردن جانش در راه خدا می برد ،خبر ندارند و قلبهایشان مهر کینه و نفرت خورده و به همین دلیل است که از ناراحتی و یاس دیگران شاد می شوند !
همیشه پشتیبان ولایت فقیه و امام بزرگوارمان باشید و اگر روزی به حضور آن امام همام رسیدید ،به او بگویید که رزمندگان اسلام هنوز به عهدی که با او بسته اند وفاد ار هستند و هیچ چیز آنها را از راه خود بر نمی گرداند ،حتی اگر به شهادت برسند .آری !راه سرخ شهادت ادامه دارد و خوش آن روز !ای پدر و مادر و برادران عزیزم !در کنار قبر شش گوشه ی ابا عبد الله (ع) بنشینید و برای آمرزش گناهان من دعا کنید .به شما توصیه می کنم که هیچ وقت نماز را سبک نشمارید ،وای بر نماز گزارانی که نمازشان را سبک می شمارند . شمایی که ریا کار هستید !راه و رسم زندگی را از قرآن بیاموزید و سعی کنید دو رویی و دو رنگی را از خود دور کنید تامورد رحمت خداوند قرار بگیرید .
از شما می خواهم همه ی وسایلم را به برادرانم بسپارید و چند بیت شعری هم که نوشته ام به آنها تقدیم می کنم .
بار الها من نمی خواهم که در بستر بمیرم
یاریم کن تا به راحت در دل سنگر بمیرم
دوست دارم در میان آتش و خون و گلوله
دور از کاشانه و خواهر و مادر بمیرم
دوست دارم همچو باران در دل دریا ببارم
عاشقم همچو حسین از عشق تو بی سر بمیرم
دوست دارم همچو مولایم علی در راه جانان
دردل محراب و در سجد ه،ز فرق سر بمیرم
دوست دارم همچو عباس در جیش دشمن
در رهت هدیه کنم دستان و هم پیکر بمیرم
دوست دارم عاشقانه همچو باقر در دل کوه
یا به راهت خالصانه همچو آن جعفر بمیرم
دوست دارم همچو امیر جاودان در تنگ چزابه
از جفای بعثی بی دین و هم کافر بمیرم
یا که همچو زائر انگالی زنم آتش به دشمن
چون رضای کره بندی ،پیرو حیدر بمیرم
ودر آخر از پدر و مادر ،برادران و خواهرانم حلالیت می طلبم و از شما می خواهم که از طرف من از همه برایم حلالیت بخواهید و برای آمرزش گناهانم دعا کنید .در ضمن اگر برایتان امکان دارد مرا در امزاده جعفر به خاک بسپارید .
احمد انگالی  8 / 1/ 1367

 


خاطرات


برادر شهید
زمانی که پشت جبهه مشغول کمک به رزمندگان اسلام بودم ،به من خبر دادند که برادرم احمد شهید شده است .دست و پای خود را گم کرده بودم و بی اختیار دور خودم می چرخیدم و نمی دانستم باید چکار کنم .
وقتی به خود آمدم ،با عجله به خط مقدم رفتم و از تک تک بچه ها سراغ احمد را گرفتم .خیلی پرسیدم اما جواب قانع کننده ای نشنیدم .همین طور که در این گیر و دار جنگ ،از سوی دشمن ،آتش بر سرو رویمان ریخته می شد ،من به دنبال احمد می گشتم .یک دفعه چشمم به او افتا د پایش غرق خون بود .دست از شلیک کردن به طرف دشمن بر نمی داشت .با خوشحالی خود را به او رساندم و برادر عزیزم را در آغوش گرفتم و حسابی او را بوسیدم .اگر تا چند دقیقه دیگر او را ندیده بودم ،مطمن می شدم که خبر شهادت او صحت دارد .
از وضعیت پایش پرسیدم .در جوابم گفت :ترکش خمپاره به پایم اصابت کرد ،ولی قصدبر گشتن به عقب را ندارم !با اصرار فراوان او را به دوش گرفتم و به پشت خط مقدم بردم تا پزشکان برای مداوای او اقدام کنند .من هیچ گاه آن روز را فراموش نمی کنم .
 
همسر شهید
ایشان مورد احترام همه و بسیار در بین مردم محبوب بودند .ما در سال 1364 با هم ازدواج کردیم و از آنجایی که او پسر دایی ام بود ،از دوران قبل از ازدواج نیز شناخت کافی از او و خصوصیات اخلاقی اش داشتم .
در طول زندگی مشترکمان ،ایشان کمتر در خانه بودند و بیشتر در میدانهای جنگ بودند ،ولی من این وضعیت را پذیرفته بودم و به او کوچکترین اعتراضی نمی کردم .دوست داشتم راهی را که انتخاب کرده تا آخر ادامه دهد .
آن بزرگوار علاقه فراوانی به خانواده خودش داشت و نه تنها در کارهای کشاورزی به پدر و مادرش یاری می رساند ،بلکه در کارهای خانه نیز به من کمک می کرد .احمد به تمام معنا عاشق جبهه و جنگ بود و وقتی به خانه می آمد ،تمام روز از خاطرات خود با همرزمانش برایمان تعریف می کرد .
پس از دو سال زندگی مشترک ،خداوند به ما فرزندی عطا فرمود که احمد آقا به خاطر ارادتی که به حضرت زهرا داشت نامش را زهرا گذاشت .با تولد زهرا زندگی ما رنگ و بوی دیگری به خود گرفت و همواره صدایش در خانه باعث شادی همه ی اعضای خانواده بود .بعد از تولد زهرا با اینکه ایشان همانند گذشته بیشتر در جبهه بود تا در خانه ،ولی علاقه فوق العاده ای به زهرا داشت و همیشه می گفت :خیلی دوست دارم که هر روز کنار فرزندم باشم .اما چه کنم زهرا های فراوانی هستند که پدرانشان در کنارشان نیست و من هیچ فرقی با بقیه ندارم .من باید با ظلم و زور مبارزه کنم تا در آینده راهی برای زندگی راحت زهرا و امثال او باز شودو هیچ کس جرات نداشته باشد دست تعدی به طرف آنها دراز کند .
وقتی از مجروح شدن ایشان با خبر شدیم ،بلافاصله به تهران رفتیم .با وجود اینکه شدیدا سوخته بود ،از من خواست که زهرا را ببیند. وقتی زهرا را بر سر بالینش آوردم ،لبخندی بر روی لبانش شکفت و دیگر هیچ نگفت .
زهرا شباهت زیادی به پدرش دارد ؛هم از نظر چهره ،هم از نظر راه رفتن و هم هنگامی که می خندد .امیدوارم که زهرایم بتواند راه سرخ پدرش را ادامه دهد !ان شا الله !

علی جو کار
آن بزرگوار وقتی سوار ماشین بود و رانندگی می کرد ،هر گاه از مسیری عبور می کرد که چند نفر در آنجا ایستاده بودند،حتی اگر کم سن و سال بودند ،کنارشان توقف می کرد و پس از سلام کردن ،از آنها عذر خواهی می کرد .سپس به آهستگی از کنارشان رد می شد تا گرد و خاک بلند نشود و اسباب ناراحتی دیگران را فراهم نکند.
او با اینکه در اکثر عملیات فرمانده گردان یا گروهان بود ،هیچ وقت بیان نمی کرد که در سمت فرماندهی مشغول خدمت است .هر گاه از او سوال می شد ،می گفت :من هم مانند سایر برادران بسیجی در کنار هموطنان دلاورم در عملیات حضور دارم .

حسین اسماعیلی
در میدان جنگ ،هر وقت مطلع می شدیم که یکی از دوستانمان در نزدیکی ماست ،هر طور شده خود را به او می رساندیم تا هم گرد و غبار غربت را از دل او بزداییم وهم از حال و احوال هم با خبر شویم .
یادم هست که یک روز در مقر «جراحی »به دیدن احمد انگالی رفته بودیم .با توجه به خصلت تواضع و کوچکی نفس او ،ما تا آن لحظه نمی دانستیم که آن بزرگوار چه مسئولیتهایی بر عهده دارد .آن روز بود که متوجه شدیم ایشان فرمانده و همچنین مسئول آموزش نظامی در میدان رزم هستند .رفتار وی با سربازان و بسیجیان تحت امرش ،آن قدر خوب و صمیمانه بود که همه ما تحت تاثیر قرار گرفتیم .ما با چشم خود دیدیم که هر کدام از آنها مشکلاتی برایشان پیش می آمد ،به شهید انگالی مراجعه می نمود و مشکلش را با وی در میان می گذاشت و ایشان نیز در کمال فروتنی ،سعی می کرد مشکل را حل کند .
یکی دیگر از خصوصیاتی که داشت این بود که رفتن به جبهه و شرکت در عملیات را به عنوان یک وظیفه شرعی و نوعی عبادت می دانست و با عشق و علاقه به این وظیفه شرعی عمل می کرد .او همیشه می گفت :من زمانی آرام هستم که در جبهه باشم ،چون احساس می کنم در جبهه به خدا نزدیک ترم .
آن بزرگوار ،روزی هزاران بار از صمیم قلب از خداوند بزرگ ،طلب شهادت می کرد . با لاخره خداوند متعال او را به آرزویش رساند و نزد خود فرا خواتند .

موسی رغبت
من و احمد چند روزی مرخصی گرفتیم وبه خانه بر گشتیم .شب بود که به سه راهی آب پخش رسیدیم. از آنجایی که مسیر آب پخش به کره بند کم تردد بود ،فقط باید شانس می آوردیم تا آن موقع شب وسیله ای گیرمان بیاید و خود را به خانه می رساندیم .زمانی که آنجا منتظر ایستاده بودیم ،از جبهه و جنگ صحبت می کردیم من از احمد پرسیدم :
- به نظر تو جنگیدن ما بر حق است ؟
وی با تعجب به من نگاه کرد و گفت :
- مگر شک داری ؟
- شک ندارم ،ولی دلیلی برای حقانیتمان می خواهم .
او گفت :
- چگونه ؟!
من پس از اندکی فکر ،به او گفتم :
- هر دو شاهدیم که الان چند ساعت است اینجا منتظر ماشین ایستاده ایم و حتی یک ماشین هم از اینجا رد نشده است .حا لا از خدا می خواهیم که اگر جنگ را بر حق می داند ،تا نیم ساعت دیگر ماشینی از این مسیر عبور کند و ما را به منزل برساند .
می دانستم که از این حرف من احمد خنده اش گرفته ،اما او هیچ نگفت .هنوز چند دقیقه ای از حرف من نگذشته بود که ماشین مزدا از جلوی ما رد شد و هر دو برای او دست تکان دادیم ولی او توقف نکرد و رفت وماشین مزدا از ما فاصله گرفته بود و ما با ناامیدی او را نظاره می کردیم . یکدفعه ایستاد .دنده عقب گرفت و به طرف ما آمد .در حالی که خیلی خوشحال بودیم به طرف ماشین رفتیم .راننده شیشه ی ماشین را پایین کشید و پرسید :برادرها !مسیرتان کجاست ؟
من تا بنار آزادگان می روم !وقتی شنید که ما تا کره بند می رویم ،گفت: سوار شوید تا کره بند شما را می رسانم !
با اینکه بنار آزادگان تا کره بند چیزی حدود 12 کیلو متر فاصله داشت ،ما را تا روستایمان رساند .آن شب از ته دل برای این بنده خدا دعا کردم و از خدا به خاطر لطفش تشکر کردم .

تیمور رحمانی
زمستان بود و تازه از خط به مقرناو تیپ امیر المومنین (ع) بر گشته بودیم .در آنجا ،سنگر آماده ای وجود نداشت که بتوان در آن استراحت کرد. به همین خاطر ،طی مدتی که در آنجا بودیم ،یکی از فرماندهان گفت :بروید ،سنگرهای قدیمی که مخروبه شده اند و دیوارشان بر اثر آب باران آسیب دیده را درست کنید تا زمانی که سنگر های در دست احداث آماده نشده اند از آنها استفاده کنید .
ما بعد از یک روز ؛با همکاری همه بچه ها ،سنگر ها را آماده کردیم و در آنها مستقر شدیم .دیوار سنگر را با پتو و کف سنگر را با پلاستیک پوشاندیم و به همین علت هم هنوز چهار روز از عمر سنگر ها نگذشته بود که باتلاقی شدند و اگر یک نفر وسط سنگر راه می رفت ،همه آنهایی که خوابیده بودند ؛با لا و پایین می رفتند .
این مساله را با شهید انگالی در میان گذاشتیم و ایشان نیز به شوخی گفتند :شما دیگر نیازی به تشک ندارید ،این سنگر ها حکم تشک شما را دارد و وقتی چند روز در آنجا زندگی کردید ،به صورت اتوماتیک عمل می کند .
این موضوع کم کم ورد زبان بچه ها شد و باعث گردید که همه بچه ها بیایند و از سنگر ما باز دید کنند .یک عده در آن کشتی می گرفتند و عده ای نیز در آن با ایجاد سر و صدا ،برای همرزمان خود ،ایجاد مزاحمت می کردند .

در حین اجرای مانور کربلای 4 و 5 در ورزشگاه آزادی ،یک روز عصر به آقای انگالی گفتم :خیلی دوست دارم یک استکان چای گیر بیاورم و بخورم.او که یک موتور سیکلت تحویل گرفته بود ،کلید آن را به من داد و گفت :بر و به چادر ،چای تازه دم کرده ایم بخور و بر گرد !
من رفتم ،چای خوردم و بعد که خواستم پیش آنها بر گردم ،دیدم که مقداری از محل قبلی خود دور شده اند .مرا صدا کردند ،من هم وقتی خواستم بپیچم و به طرفشان بروم ،روی لوله ی آب که برای آبیاری چمن ها نصب کرده بودند ،لیز خوردم و به زمین افتادم و دست چپم زخمی شد .
آنها بلافاصله مرا بلندکردند و نزد دکتر بردند .من به شدت درد داشتم و احساس کردم دارم از هوش می روم .همین که بین هوش و بی هوشی بودم ،متوجه شدم که دارند بر سر موضوعی با دکتر دعوا می کنند .
بعد که خوب شدم از او پرسیدم :موضوع چه بود ؟
گفت :دکتر با دست چپ با من دست داد ،ما هم با او دعوا کردیم !مرا به خاطر آسیب رساندن به موتور 70 تومان جریمه کردند .
امرالله غلامی پور
چون من به فاو نرفته بودم ،قرار گذاشتیم که با هم به فاو برویم .یک روز بعد از ظهر گفت :امر الله !آماده شو تا با هم برویم فاو !من هم بلافاصله حرکت کردم تا خودم را آماده کنم .
گفت :نه شوخی می کنم !فاو. را از دست دادیم !
و ادامه داد :من خودم از طریق تلویزیون عراق ،دو تا از بچه های آشنا را دیدم که اسیر شده بودند .

تیم فوتبال کره بند در لیگ بندر ریگ شرکت کرده بود .چندین بار با احمد از بندر امام حرکت می کردیم و به بندر می آمدیم .معمولا ظهر می رسیدیم و در سپاه استراحت می کردیم و بعد از ظهر که بچه های تیم فوتبال کره بند می آمدند ؛همراه با آنها در مقابل تیم حریف ،بازی می کردیم وبعد هم با آنها به خانه بر می گشتیم .صبح روز بعد هم مجددا کوله بار را می بستیم و به بندر امام بر می گشتیم .
یک روز به او گفتم :بیا تا با ماشین لندکروز سپاه به بندر ریگ برویم !اما او در جوابم ،گفت :نه !همین که خودمان می رویم کافی است .
من تا سال 1365 به جبهه نرفته بودم .در اولین اعزامم ،قرار شد با لشکر صد هزار نفری محمد رسول الله (ص) به منطقه بروم .
در شب اعزام ،رفتیم به منزل احمد انگالی و تا صبح پیش او ماندیم .او به شوخی گفت :تو که تا حا لا نرفته ای حا لا هم نرو !
. صبح زود ،از خواب بیدار شدیم و به منطقه اعزام شدیم .بعد از عملیات کربلای 4 و 5 بود که احمد به من گفت :من می دانستم نیروهای بوشهر در چه منطقه ای عملیات دارند ،ولی سلاح نبود که آن موقع آن را به شما بگویم .

 

آثارباقی مانده از شهید


 
در روز 6 فروردین ماه سال 1364 یک مسابقه دوستانه ی فوتبال بین روستا ی کره بند و روستای هفت جوش بر گزار شد که این بازی با نتیجه  ی 2- 1 به سود تیم ما به پایان رسید وگل های تیم کره بند را نصر الله غلامی پور و حسینقلی کره بندی به ثمر رساندند و تک گل تیم هفت جوش از روی نقطه  ی پنالتی وارد دروازه ی ما شد .
در این بازی ،یک سری حرکات غیر اخلاقی از بازیکنان هفت جوش سر زد که خوشبختانه بازیکنان ما خونسردی خودرا حفظ کردند و بازی بدون کوچکترین در گیری به پایان رسید .

در روز 31 تیر ماه سال 1364 به اتفاق کاروانی که به منظور باز دید به جبهه رفته بودند ،از حرم دانیال شوش به سوی دزفول حرکت کردیم .ابتدا به جاهایی که توسط مزدوران عراقی به موشک بسته بودند و سپس به قبرستان شهدای دزفول رفتیم و در آنجا ابتدا بر سر مزار شهدای جنگ تحمیلی و بعد به سمت آرامگاه شهدای حملات موشکی رفتیم و یکی از روحانیون آنجا ما را با منطقه آشنا کرد .
پس از دزفول به اهواز و از آنجا به ناو تیپ امیر المومنین (ع) رفتیم .ساعت 5 بعد از ظهر بود که به سوی بندر گناوه حرکت کردیم .در بین راه در هندیجان توقف کرده و پس از صرف شام دوباره به راه افتادیم .ساعت 12 شب بود که ه مقصد رسیدیم و آن شب را در بسیج به صبح رساندیم .

                       بسم رب الشهدا ء و الصدیقین
ای مردم !کشته شدگان در راه خدا را مرده مپندارید .آنها زنده هستند و از خدای خود روزی می طلبند .
خداوندکریم در قر آن می فرماید :بعد از پیغمبران و ائمه اطهار (ع) سومین مقام را شهدا دارند .پس برای اینکه بتوانیم مقام و جایگاه شهیدان را دریابیم ،باید به این سخنان توجه کنیم .
مهمترین نکته در باره شهدا این است که آنان با آگاهی راه خود را انتخاب می کنند و در محیطی که خفقان و استبداد حاکم است ،تنها با ریختن خون پاک آنهاست که پیروزی به دست می آید .
شهید مثل شمع می سوزد و با نور خود ،محفل گرم بشریت را روشن و نورانی می کند .شهید از مال و جان و زن و فرزند خویش می گذرد تا در راه خدا گام بر دارد و او را از خود خشنود گرداند .
شهید ،هیچ وقت فراموش نمی شود ،بلکه همیشه مثل ستاره ای درخشان در آسمان ظلمانی و حتی شب نورانی می درخشد .اگر چه ممکن است گاهی تکه ابری مانع پر تو افکنی او گردد ،با لاخره نابودی از آن ابر است .
بله !شهید قلب تاریخ است و همچون قلب به رگ های خشک اندام انسان حیات می بخشد .در یک کلام ،شهید زنده است و همیشه جاوید!

 

منبع : سایت ساجد

یکشنبه 26 اسفند 1386 @ 17:08

شهیدان بی سنگ مزار !

شهیدان بی سنگ مزار !

 

 شهدا را که خیلی‌هامان آرزوی در میان آن‌ها بودن را داریم، در پیش گاه خدا اجر و قربی‌ست نا گفتنی که در کلام و مقال نمی‌گنجد اما در جامعه‌ای شهیدپرور که آسودگی و پیشرفت ما مرهونِ خونِ هزاران شهید است، دیدن اتفاقاتی از این نمونه که نقل می‌شود، ذهن هر منصفی را آشفته می‌سازد ...

تصویر زیر مربوط است به شهرستان سعدآباد که در استان بوشهر قرار گرفته است. پارکی‌ست در کنارِ رودخانه‌‌ی شهر که در آن پنج شهید گمنام را دفن کرده‌اند. اما اکنون مقبر‌ه‌ی این پنج شهید گمنام، حال و هوایی اسفناک دارد. نه سنگ قبری و نه حتّا نشانه‌ای که اگر کسی برای اولین بار از این‌جا رد ‌شود به وسیله‌ی آن در کنار این مقبره‌ها حضور پیدا کند و یادی از بزرگواری این شهیدانِ همیشه مظلوم کند.

مقبره شهدای گمنام سعدآباد استان بوشهر

 

انه‌مان را آباد کردند و خانه شان را احترامِ‌ نمی‌کنیم!؟ حتّا ما بی‌وفایان با این همه وفادارن، خوش‌رفتاری نکردیم و هیچ از روی‌شان خجالت نکشیدیم؟ نمی‌خواهم داد و بی‌داد و علم و کتل راه بیندازم و اعتراض کنم. اما حق بدهید که کمی بنگارم؛ از خونِ دل‌هایی که بر جگرمان رفته است و از جفاهایی که بر آنان شده است. بگذارید کمی بنویسم از کسانی که این روزها از خطی که باید و شایدِ‌ آنان است، دور شده‌اند و شهیدان را مروجان خشونت می‌دانند و با دفن کردنِ ایشان در شهرها، مخالفت می‌کنند. شهیدانی که حتّا نامِ‌شان را هم برای ترویجِ اسلام و سربلندی ایران خرج کردند .

 

 

 

یکشنبه 26 اسفند 1386 @ 16:34

سردار شهید حسن بیژنی

سردار شهید حسن بیژنی

فرمانده گردان امام حسن (ع) ناوتیپ 13امیرالمومنین(ع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 

 

زندگینامه


حسن بیژنی در سا ل 1341 در خانواده ای مذهبی در روستای «خیار زار» از توابع دشتستان پا به عرصه وجود گذاشت .وی تحصیلات ابتدایی خود را در زادگاهش به پایان رسانید و جهت ادامه تحصیل به شهر شبانکاره هجرت نمود و دوران راهنمایی و دبیرستان را در آنجا با موفقیت پشت سر گذاشته و به اخذ دیپلم نایل آمد .
شهید در دوران تحصیل علاوه بر درس به فعالیتهای مذهبی نیز توجه خاص داشت و در اکثر جلسات دینی شرکت می کرد. پشتکار و استقامت وی در تمام جوانب زندگی و هنگام تحصیل مشهود و از نظر اخلاق و معنویات پایبند به اصول و احکام اسلامی بود .
شهید بیژنی درمبارزات و راهپیمایی ها یی که علیه رژیم ستم شاهی انجام می گرفت شرکت فعال داشت .با شروع جنگ تحمیلی این سردار ،برای شرکت در دفاع مقدس و پیوستن به صفوف مجاهدین فی سبیل الله سر از پا نمی شناخت. ایشان اولین بار در تاریخ 11/ 8/ 1360 راهی میادین نبرد گردید و در منطقه ی گیلان غرب به دفاع از حریم اسلام و قران پرداخت .
شهید بیژنی که همه ی وجودش در راستای لبیک به ندای مراد و مقتدایش خمینی کبیر متبلور بود، با شرکت در طرح «لبیک یا خمینی» در تاریخ 4/ 1/ 1361 به جبهه های شوش و عین خوش عزیمت و به یاری دلاورمردان ارتش اسلام شتافت .
وی در عملیات افتخار آفرین بیت المقدس شرکت و به عنوان فرمانده ی دسته در قسمت ولی عصر (عج) و غرب خرمشهر حماسه های جاودانه ای از خود به جای گذاشت .در همین عملیات بود که وی از ناحیه شکم مورد اصابت گلوله ی دشمن بعثی قرار گرفت .او که درس شهامت و آزادگی را از سرور آزادگان جهان ،حسین بن علی (ع) آموخته بود ،با همان بدن زخمی خود به همسنگرانش دستور پیش روی و ادامه نبرد می داد .ایشان با بدنی خونی از میان گل و لای منطقه خود ،را به سپاه می رساند .وی پس از مدت 4 ماه بستری بودن در بیمارستان پس از بهبودی به استخدام اداره ی بازرگانی گناوه در می آید .تا این که دگر بار برای مبارزه با ام الفساد قرن ،آمریکای جنایت کار ،درتارخ 18/ 12/ 1362 راهی آبهای نیلگون خلیج فارس شد .ایشان در تاریخ 4/ 4/ 1367 با سری پر شور از عشق به الله و در دفاع از حریم قرآن کریم ؛در کسوت فرماندهی گردان امام حسن (ع) واقع در جزیره ی مجنون ،در نبرد جانانه با کفار بعثی به آرزوی دیرینه ی خود که شهادت در راه خداوند بود نایل آمد.

 

وصیت نامه


بسم الله الرحمن الرحیم
خدا آن مومنان را که در صف جهاد با کافران مانند سد آهنین هم دست و پایدارند دوست دارد .قرآن کریم
اگر سر انجام ما به مرگ منتهی می شود و این بدنها از بین خواهند رفت پس کشته شدن مرد به شمشیر در راه خدا گرامی تر و برتر است .شهادت ای آغوش پر مهر خدایی ،تو ای ،ناله های درد مند شیعه، تو را دیدم و تو را می شناسم .تو را درمحراب کوفه دیدم که مظلومیت را نثار قدم علی (ع) کردی .تو را در قتلگاه دیدم که سراسیمه به یاری اسلام آمده بودی .تو را که در قتلگاه 72 تن کربلای ایران دیدم با بیرق های پاره پاره و سوخته شده به جنگ کفر ،نفاق و الحاد و تحریف رفتی .تو را بر بالین سر شهید مظلوم بهشتی دیدم که بر مظلومین خون گریستی .
تو را در جبهه های نبرد خیابانها ،کوچه ها و در وجب به وجب خاک میهن اسلامی دیدم .
هر گز فراموشت نخواهم کرد .بار خدایا ،این قطره نا چیز خون مرا در راه اسلام از من حقیر بپذیر و اگر جان ما این ارزش را دارد که برای اسلام فدا شود و انقلاب به پیش رود صدها بار به ما جان بده تا مبارزه کنیم و شهید شویم .
بار خدایا ،با ریختن خون ما انقلاب به پیش خواهد رفت .پس ای گلوله ها ،بیایید به سینه های ما .بار خدایا ،اینک تو را شاهد می گیرم که آگاهانه به مشهد خویش می روم .
اینک چند سخنی با پدر و مادرم شما ای عزیزان بعد از شهادتم لباس عزا به تن نکنید و درمجلسم عزاداری آنچنانی نکنید که مردم خیال بکنند من مرده ام. در مجلسم شاد باشید و بگویید او زنده است .چون که شهید قلب تاریخ است .اگر جسم و جانم پیش شما نیست روحم در نظرتان است .بعد از شهادتم لباس سیاه به تن نکنید .من به معشوقم رسیده ام .عشقم الله است و من بنده او هستم .تو ای مادر ،چه بسا شهیدانی بوده اند که مادر نداشته اند که بر بالای سر آنها بگرید و قلب های یخ در سرد خانه ها بر سر آنها آب می شد و به جای مادر بر آنها می گریست .
پدر جان ،خودت می دانی که عزیز ترین چیزهای زندگیم تو هستی و چقدر دوستت دارم .از شما می خواهم بی تابی نکنید هر قطره اشک تو باعث کمرنگ تر شدن خون من می شود و تو خود می دانی که هر کس اسلام را پذیرفت و قبول کرد که شیعه ی علی (ع) است باید سر بریده را در پیش ببیند .
برادران عزیز :
از همگی شما می خواهم که به ندای امام امت این سلاله پاک امام حسین (ع) را در هر زمان لبیک بگویید و نگذارید تفنگ من بر زمین بیفتد و نگذارید یاران امام کم شوند .از تمام برادران و دوستان تقاضا دارم که در نزد خدا برای من طلب عفو و بخشش کنند و خودشان نیز مرا ببخشند . سفارشی که به آنها دارم این است که نسبت به امام و انقلاب بی تفاوت نباشند .دست روی دست نگذارید تا اینکه دشمن به سراغ ما بیاید .باید ما بر دشمن حمله کنیم و او را نابود کنیم و امیدوارم که یارانی صادق و مخلص برای امام باشیم .همسرم امید وارم که مرا ببخشی به خاطر اینکه زندگی کوتاه و پر مشقتی با من داشتی . از تو می خواهم که برای رضای خدا و امام با نبودن من بی تابی نکنی و به یاد داشته باش که دیدار نزدیک است حتی نزدیک تر از مژه های چشم .امیدوارم که خداوند صبری زینب گونه به تو عنایت کند .
خدایا ،جند الله را که با سوگند به ثار الله در لشکر روح الله بری شکست عدوالله و استقرار حزب الله زمینه ساز حکومت جهانی بقیه الله است حمایت فرما .
خدایا ،خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار   حسن بیژنی 3/ 4/ 1363

 


خاطرات


مادر شهید:
من هم مانند تمام مادرانی که همیشه منتظر و آماده ی شنیدن هر خبری از طرف فرزندانشان بودند ،خود را مهیا کرده بودم. تنها چیزی که من هیچ وقت فکرش را نمی کردم و غافل شدم ،شهادت هر دو پسرم (حسن و غلامرضا ) در یک روز و در یک لحظه بود .
چون حسن هدیه ای بود الهی ،پس همه اعمال و رفتار او با بقیه فرق داشت .پدر و مادرش را بیشتر از جان خود دوست می داشت .با مردم مهربان بود و خیلی مردم داربود .این را نه من بلکه تمام اهل محل و همسایه ها می گویند .
من حسن را در خواب زیاد می بینم .هر گز از او چیزی نخواستم .زمانی که ناراحتی یا مشکلی داشتم به خوابم می آمد. در خواب احساس می کردم در مشکلات مرا یاری کرده ،باید بگویم احساس نبود واقعیت بود .
باید بگویم تمام زندگی حسن برایم خاطره است ،یعنی من با خاطرات او زندگی می کنم .خاطره ای از پسرم برای شما نقل می کنم .وقتی به عیادت حسن در بیمارستان ارتش واقع در شیراز رفته بودیم ،در اتاقی که حسن بستری بود ،خیلی نگران و ناراحت بودم ،نمی دانستم چه بلایی بر سر او آمده است .شهید بر روی تخت ،در حالی که یک دست و یک پای خود را بلند کرده بود و مثل همیشه لبخند به لب داشت،گفت :مادر ببین من هم دست دارم و هم پا .این لحظه و این حالت او پس از سالها هنوز هم مانند آینه جلوی چشمان من است .


بر خیز که در طریق حق گام زنیم            از باده گلگون شدن جام زنیم
از خون شهیدان شوری بر گیریم             آتش به سرا پرده صدام زنیم

 

منبع : سایت ساجد

یکشنبه 26 اسفند 1386 @ 10:14

سردار شهید علی فقیه

سردار شهید علی فقیه

فرمانده گردان کمیل، تیپ المهدی (عج)لشگر19فجر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 

 

زندگینامه

 

 سردار رشید اسلام، پاسدار شهید« علی فقیه» در تاریخ 10/4/ 1338 در روستای «لاور شرقی» پای به عرصة وجود نهاد. این شهید، فرزند اول خانواده بود و پدرش به عشق مولای متقیان علی(ع)، او را علی نام نهاد. علی، از کودکی دارای هوش سرشار و ضمیری روشن بود و تحت تربیت مذهبی و اسلامی پدر و مادرش، اخلاق نیکوی انسانی و اسلامی، اندک اندک در وجودش سرشته گردید. در سن هفت سالگی راهی دبستان جنت (شهید اسماعیلی) روستای لاور شرقی گردید و موفّق شد دوران ابتدایی را با موفّقیت کامل و بدون هیچ‌گونه مردودی یا تجدیدی به اتمام برساند. پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی، شهید فقیه نتوانست به ادامة تحصیل بپردازد و ناگزیر به ترک تحصیل شد. مادرش در این باره می‌گوید: «فرزندم در تمام سال‌های دوران تحصیل در مقطع ابتدایی از شاگردان ممتاز و برگزیده بود و آن‌چنان باهوش و با استعداد بود که می‌توانست حتی دو پایه را در یک سال تحصل نماید. متأسفانه مدرسه راهنمایی در روستا وجود نداشت و تحصیل در شهر خورموج نیز با توجّه به وضع نامناسب معیشتی که با آن مواجه بودیم، برایمان مقدور نبود. اما با همة مشکلات، از آن‌جایی‌که علی بسیار علاقه‌مند به تحصیل و دارای هوش سرشار بود، تصمیم گرفتیم به هر نحو، مخارج تحصیل او را در خورموج فراهم ساخته، جهت ادامة تحصیل، او را به این شهر بفرستیم. اما علی که از وضع نامناسب معیشتی ما به خوبی آگاه بود، علیرغم اشتیاق شدید به تحصیل، حاضر به رفتن به خورموج و تحصیل در آنجا نشد و به ناچار ترک تحصیل کرد.»
شهید علی فقیه، پس از ترک تحصیل، مشغول به کار و تلاش جهت کمک به پدر در تأمین معیشت گردید و در این راستا به کارگری پرداخت و مدتی نیز به بندر عامری رفت و در آنجا کارگری نمود. او همچنین مدتی در پایگاه هوایی بوشهر کارگری کرد و حقوق روزانه‌اش در آنجا، 5 تومان بود.
ایشان پس از رسیدن به سن قانونی جهت انجام خدمت سربازی به کرمان رفت اما به علت عدم احتیاج دولت و عدم پذیرش در پادگان آموزشی این شهر، طبق گواهی ادارة وظیفة عمومی ژاندارمری کل کشور از انجام خدمت نظام وظیفه معاف گردید.
شهید فقیه پس از معافیت از خدمت، کماکان به کار و تلاش پرداخت تا این‌که با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و شروع جنگ تحمیلی فصل جدیدی در زندگی ایشان رقم خورد. این شهید بزرگوار پس از وقوع انقلاب، به تمام و کمال در خدمت نظام مقدّس اسلامی قرار گرفت و تمام وجود خود را صرف اشاعة ارزش‌های نورانی انقلاب بزرگ اسلامی نمود. او از اولین افراد روستای لاور شرقی بود که به عضویت بسیج در آمد و به عنوان یک بسیجی، پس از گذراندن آموزش جبهه در بیست و ششمین دورة آموزشی پادگان شهید دستغیب کازرون، در مورّخة 29/7/1361 عازم جبهه‌های جنوب گردید و به عنوان جانشین دسته همراه با شهید ابراهیم زارعی، در عملیات پیروزمندانة محرم شرکت نمود و پس از آن در مورّخة 3/10/1361 به منزل بازگشت. او پس از بازگشت از جبهه، به استخدام رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و پس از آن مجدّداً در مورخة 29/1/1362 راهی جبهه‌های جنوب شد و پس از انجام مأموریت به عنوان فرمانده دسته، در مورّخة 3/4/1362 به خانه برگشت. پس از 26 روز مرخصی، برای سومین و آخرین بار در مورّخة 29/4/1362 راهی جبهه‌های غرب کشور گردید و پس از آن‌که در عملیات والفجر 4 شرکت کرد.بعد از آن جهت آموزش مجدد، به پادگان شهید جلدیان اعزام شد و در مورّخة 16/8/1362 از این پادگان عازم طلائیه گردید و در آن‌جا در تیپ المهدی (عج) گردان کمیل، گروهان 1 و به عنوان فرماندة دستة 3 در عملیات خیبر شرکت کرد.
برادر شهید می‌گوید: «برادرم در عملیات خیبر در منطقة طلائیه در مورخه 12/12/1362 از ناحیة کتف هدف اصابت تیر دوشیکا قرار گرفت و شدیداً مجروح شد. همرزمانش در آن بحبوحة نبرد، او را در یکی از سنگرها گذاشتند که متأسفانه آن سنگر دچار آب گرفتگی شد و برادرم در اثر خونریزی شدید و عدم امکان انتقال به بیمارستان در همان‌جا به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهّرش به مدت یازده سال در آن‌جا باقی ماند تا این‌که به همّت گروه تفحص شهداء، این پیکر پاک و مطهّر در مورّخة 11/7/1373 در حالی‌که تقریباً سالم مانده بود، کشف و شناسایی گردید و در مورّخة 2/8/1373 به زادگاهش انتقال داده شد و پس از تشییع باشکوه توسط جمعیت انبوه امت حزب ا... در گلزار شهدای روستای لاور شرقی به خاک سپرده شد.»
شهید علی فقیه با این‌که درس نخوانده بود اما به مدد هوش سرشار و علاقة فراوانش به قرآن کریم توانسته بود این کتاب نورانی الهی را ختم نماید. انس او با قرآن کریم، همیشگی بود و هیچ‌گاه تلاوت آن را حتی در ایام حضور در جبهه و در شرایط سخت مناطق عملیاتی ترک نکرد. او نماز خواندن و روزه گرفتن را در سنین کودکی و پیش از رسیدن به سن تکلیف شرعی، آغاز کرد و بیشتر اوقات، نماز را در مسجد می‌ خواند.
این شهید بزرگوار از لحاظ اخلاق فردی، انسانی بود بسیار مهربان، متواضع، راستگو و راست‌کردار و بسیار اهل معاشرت با مردم به طوری‌که همة اهالی او را دوست داشتند همان‌طوری‌که او نیز با تمام وجود، مردم را دوست می‌داشت.
او با همة شهدای روستا به ویژه شهیدان بزرگوار ابراهیم زارعی و حسین اسماعیلی دوست صمیمی بود. در عملیات غرور آفرین محرم، او دوشادوش شهید ابراهیم زارعی رشادت‌های کم نظیری را از خود نشان داد. هنگامی‌که شهید حسین اسماعیلی به علت مجروحیت در عملیات فتح المبین تا مدت‌ها نمی‌توانست روی پای خود راه برود و به ناچار روی ویلچر می‌نشست، شهید علی فقیه بیشتر اوقات را همراه و کمک‌کار او بود و ویلچر او را جابجا می‌کرد.
شهید فقیه با این‌که فقط تا پنجم ابتدایی درس خوانده بود، اما میزان سواد و دانایی حقیقی‌اش بسیار فراتر از حد علمی این مقطع بود. به گفتة مادرش، او نزدیک به یکصد جلد کتاب خریده و آن‌ها را مطالعه کرده بود. این شهید بزرگوار به مطالعة کتب مذهبی و فکری علاقه بسیاری داشت و در این بین، آثار نویسندگان ارزنده‌ای همچون شهید محراب آیه ا... دستغیب و استاد شهید مطهری را بیشتر مطالعه می‌کرد. به طور کلّی، عادت به مطالعه یکی از عادات اصلی زندگی او بود و تمایل شدیدی به افزودن هر چه بیشتر و به‌روز کردن آگاهی‌های خود داشت. لذا هرگز خود را محدود به تحصیلات کلاسیک نکرد و با جِدّ و جُهدی مثال زدنی، تا پایان عمر کوتاه اما پربرکتش، آگاهی‌های فراوانی را بر مجموعة دانستنی‌های خود افزود.
شهید علی فقیه مدّاح اهل بیت بود. در ایام عزای اهل بیت و به خصوص دهة اول محرم و دهة آخر ماه صفر، با ایجاد و سازماندهی دستجات سینه‌زنی، مبادرت به نوحه خوانی و مدّاحی می‌نمود و به مراسم عزا، شور و گرمی خاصّی می‌بخشید. این شهید بزرگوار در جریان راهپیمایی‌های سال 1357 حضور بسیار پرشوری داشت. او در همین راستا به شهرهای خورموج، کاکی و کنگان می‌رفت و در هر چه بهتر برگزار کردن راهپیمایی‌های آنجا علیه رژیم ستمشاهی پهلوی، نقش قابل توجهی را ایفا می‌کرد. ایشان پس از شروع جنگ تحمیلی، در تبیین ماهیت حقیقی این جنگ و ضرورت دفاع در برابر تجاوز ناجوانمردانة دشمن برای اهالی روستا تلاش زیادی نمود و در جمع آوری کمک‌های مردمی به رزمندگان اسلام، فعالیت چشمگیری را از خود به نمایش گذاشت.
شهید فقیه در کارهای عامّ المنفعه نیز زحمات زیادی کشید. او همراه با شهید ابراهیم زارعی و سایر جوانان و اهالی روستا، در جریان آب‌رسانی به روستای لاور شرقی تلاش زیادی نمود و در همین راستا همراه با سایر دوستان خود، کلیة کانال‌های مورد نیاز جهت لوله‌گذاری و انتقال آب به همة نقاط روستا را حفر نمود و بدین‌گونه کاری عظیم و ارزنده را به عنوان حسنة جاریه و جاودان به انجام رسانید.
شهید فقیه در جبهه‌ها همواره مشکل‌ترین مسؤولیت‌ها را پذیرا می‌شد و در این راه هراسی به دل راه نمی‌داد. بارها در محاصرة دشمن گرفتار آمد اما با رشادت و دلاورمردیِ مثال زدنی خود، دشمن دون را به عقب راند و جلوه‌هایی از برتری قوای اسلام را به دشمن متجاوز تحمیل کرد. یکی از هم‌رزمانش در این باره می‌گوید: «در سال 1361 به همراه شهیدان بزرگوار علی فقیه و ابراهیم زارعی به جبهه اعزام شدیم و در عملیات محرّم شرکت نمودیم. صبح فردای روز شروع عملیات، با تک سنگین دشمن در منطقة شرهانی عراق مواجه شدیم. دشمن در جریان این تک، ضربات شدیدی را بر ما تحمیل کرد و تعداد قابل توجّهی از اعضای گردان ما را شهید و زخمی نمود به طوری‌که از این گردان، تعداد اندکی باقی زنده ماندند. در آن شرایط سخت، همین چند نفر اندک باقیمانده که در میانمان شهید علی فقیه و شهید ابراهیم زارعی هم بودند، مقاومت شدید و سرسختانه‌ای را در برابر هجوم بی‌امان دشمن، به عمل آوردند. یادم می‌آید شهید فقیه همراه با شهید زارعی و سپس سایر هم‌رزمان، پوتین‌های خود را درآوردند و با پای برهنه، به ادامة مقاومت پرداختند. آنچه که برایم بسیار جالب و تحسین برانگیز بود این بود که شهید فقیه با پای برهنه، در حالی‌که آرپی‌چی را بر دوش خود گرفته بود، نیروهای دشمن را تعقیب می‌کرد و تعداد قابل توجهی از تانک‌های آنها را با آرپی‌چی منهدم نمود. بالأخره پایمردی این عزیزان سبب شد تا سربازان بعثی به مواضع قبلی بازگشته، بدین طریق خط مقدم جبهة خودی نیز به جلوتر برود.»
 
 

وصیت نامه 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیِمِ
«یا ایََّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی اِلیَ رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً فَادْخُلِی فیِ عِبَادیِ وَ ادْخُلیِ جَنَّتیِ»  «وَلاَ تَقوُلوُا لِمَنْ یُقْتَلُ فیِ سَبیِلِ اللهِ اَمْوَاتاً بَلْ اَحْیَاءٌ وَ لیَکِنْ لاَ تَشْعُرُونَ»
شهیـد، سعیـد است و شهـادت سعـادت. (امام خمینی)
در قاموس شهادت، واژة وحشت نیست. (امام خمینی)
با سلام و درود بر محمد مصطفی (ص)، پیامبر عظیم الشأن و گرامی اسلام و بنیان‌گذار اسلام فقاهتی و با سلام و درود بر حسین (ع) سرور آزادگان جهان تشیّع که با ایثار خون خود، اسلام را از خطر یزیدیان نجات داد؛ و با سلام و درود بر امام زمان مهدی موعود (ارواحنا له الفدا). با سلام بر امام امت، خمینی، بت‌شکنِ دوران و با سلام و درود بر رزمندگان صحنه‌های پیکار حق علیه باطل، این راهیان ره قدس و این شیران روز و زاهدان شب که با نبرد خود، روباه‌صفتان را به دَرَک واصل کرده و در صحنه‌های جنگ حماسه می‌آفرینند و سلام و درود بر شهیدان حسین گونة زمان که چون علی اصغرها، قاسم‌ها و علی اکبرها، جان خود را برای مسلمین فدا کردند و به ملکوت اعلی پیوستند؛ وصیت‌نامة خود را آغاز می‌کنم.
اینجانب علی فقیه به عنوان یک رزمندة کوچک آقا امام زمان (عج)، می‌خواهم وصیت را آغاز کنم. که می‌دانم این نام برازندة این حقیر نمی‌باشد. رزمندة امام زمان (عج)، آنهایی هستند که موشک‌های 9 متری بر سر آنها فرود می‌آید. سربازان امام زمان (عج)، آنهایی هستند که تاکنون بیش از 12 تن از خانوادة خود را از دست داده‌اند. ماها چه هستیم؟ اگر مقاومت و ایثار اینها نبود هرگز ما به پیروزی عظیم نائل نمی‌آمدیم.
اولین نکته، مربوط به روستایمان می‌باشد؛ مبادا شما ای عزیزان و ای مجاهدان! گول و فریب عده‌ای یاوه‌گو را بخورید که با عملشان ضربه به انقلاب اسلامی می زنند. مبادا بگذارید منافقان حاکم شوند و با عملشان اسلام را از بین ببرند. مساجد را پرکرده و گروه‌های مقاومت را تقویت کنید. مبادا امام امت، خمینی بت‌شکن و رزمندگان را فراموش کنید. جوانان را تقویت کنید. تفنگ از دست رزمندگان افتاده را برداشته و سینة خصم زبون را نشانه بگیرید. مبادا آنهایی که مقلّد امام نیستند و تابع ولایت فقیه نمی‌باشند، در تشییع جنازة من شرکت کنند؛ تا زمانی که پیرو ولایت فقیه نشوند نمی‌خواهم که بر سر جنازه‌ام فاتحه بخوانند و بر سر قبر من پا بگذارند.سخنی با تو ای پدر و مادر! ای پدر و مادر عزیز که سالها برای من رنج طاقت فرسایی را متحمّل شده‌اید و می‌دانم که توقّع داشتید که در آینده بتوانم کمک‌رسانی برای شما باشم. من امانتی بوده‌ام از طرف خدا نزد شما و خداوند هر موقع که صلاح بداند امانت را پس می‌گیرد. می‌دانم ای پدر و مادرم! که شما برای من عزیز هستید ولی اسلام عزیز، عزیزتر از شماست. امروز اسلام به جوانانی [مثل من] و پدر و مادرانی مانند شما احتیاج دارد. درودتان باد ای پدرم و مادرم که مرا این‌گونه در دامن پر مهر و محبت خود تربیت کردید. مبادا بر سر جنازه‌ام گریه و زاری نمائید زیرا کسی نبود بر مظلومیت علی اصغر گریه کند. لباس سیاه نپوشید [بلکه] برایم جشن عروسی بگیرید زیرا من به طرف معشوقم رفته و به آرزوی دیرینة خود رسیده‌ام. مبادا امام بزرگوارمان این نائب مهدی (عج) را فراموش کنید.
مادرم!‌ مانند مادر حنظله باش که بعد از شهادت فرزندش، سر فرزند را برای او آوردند. آن مادر قهرمان، سر حنظله را به طرف دشمن پرتاب کرد و گفت: من فرزندم را در راه اسلام داده‌ام و جنازه‌اش را هم نمی‌خواهم. مادرم! در مرگم مقاومت کن مبادا کاری کنی که دشمن را تشویق کنید و برایم ناله و زاری نکنید چون که آن از خدا بی‌خبران، از گریة شما خوشحال می‌شوند.
اما پدرم! می‌دانم که چقدر کار و کوشش کرده‌ای که دستانت پینه بسته است. من این دست پینه بسته را می‌بوسم و به وجود پدری چون تو افتخار می‌کنم.
و سخنی با شما ای ‌برادرانم! برادران رزمنده‌ام! مبادا بگذارید حتی یک دقیقه تفنگ به زمین افتادة من، بر زمین باشد؛ تفنگ به زمین افتاده را برداشته و پس از آزادی راه کربلا، قدس عزیز را از چنگال این دژخیمان نجات دهید. امام را فراموش نکنید. هیچ‌گاه با افراد منافق روی خوش نشان ندهید.
و شما ای خواهرانم! می‌دانم که زینب‌گونه هستید و پیام شهید را به جهانیان می‌رسانید. هیچ‌گاه در سوگ من لباس سیاه نپوشید زیرا لباس سیاهی نبود که زینب بپوشد. و مانند زینب باشید که پس از شهادت حسین(ع) با عمل و سخنان خویش. نیمی از رسالت حسین (ع) را ادا کرد. خواهرانم! حجاب را فراموش نکنید زیرا حجاب، عفّت زن است و از خون شهید، کوبنده‌تر. بعد از شهادت من طوری باشید که امام می‌گوید. و صبر را پیشه کنید زیرا خداوند صابران را دوست دارد.
و سخنم با توست ای ملت شهید پرور! به این‌که امام معصوم(ع) می‌فرماید: «اِنَّ الْحَیاةَ عَقیِدَةٌ وَ جِهَادٌ». جهاد باید به درستی برای خداوند و در راه عقیده باشد و قرآن می‌فرماید: «اِنَّ تَنْصُرُواللهَ یَنْصُرْکُمْ و یُثَبِّتْ اَقْدَامَکُمْ» (هر کس خدا را یاری کند و در این یاری استقامت کند خدا هم به او کمک می‌کند).
و از شما می‌خواهم که جبهه‌های جنگ و رهبر کبیر انقلاب اسلامی را فراموش نکنید زیرا [راه و اندیشة] امام، مانند خونی است که در بدن انسان جریان دارد که اگر آن خون نباشد انسان می‌میرد. قدر این رهبر را بدانید که او بود که ما را آگاه کرد و درس شهادت و جوانمردی را به ما آموخت.
و از شما می‌خواهم پشت سر روحانیتِ در خط امام باشید و بدانید که هر چه ما از اسلام داریم مرهون همین روحانیت است. آری الأن که این وصیت نامه را می‌خوانید، من از این دنیا رفته‌ام و به آرزوی دیرینة خود رسیده‌ام و از همة امت، و پدر و مادر و دوستان و آشنایان و رزمندگان و همسنگرانم، حلالیت می‌طلبم .
 اما پدر عزیز! مبالغی پول بدهکار هستم. آنها را پس دهید: به عمویم گرگعلی 300 تومان؛ به برادر محمد زارعی 800 تومان و به جعفر دکّان‌دار مبلغ 250 تومان؛ و پول سید احمد اسلامی و سید محمدحسین لطیفی را حتماً پس دهید. پول تنباکو علی زارعی را پس دهید. و 17 روز، روزه بدهکار هستم اگر توانستید برایم بگیرید و اگر در توان نداشتید، نگیرید هم اشکال ندارد.
والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاتة     مورخة 28/8/62  علی فقیه

 

منبع : سایت ساجد

شنبه 25 اسفند 1386 @ 11:21

سردار شهید علیرضا ماهینی

سردار شهید علیرضا ماهینی

 

فرمانده گردان درستاد جنگهای نامنظم شهید دکتر چمران

 

زندگینامه

 

شهید «علیرضا ماهینی» در سا ل 1335 در یکی از محلات جنوبی بوشهر ،در خانواده ای متدین و مذهبی چشم به جهان گشود .وی پس از گذراندن دور ان تحصیل،موفق به اخذ دیپلم فنی از دبیرستان حاج جاسم بوشهری شد . از آنجا که دارای با لاترین معدل دبیرستان در سطح شهر بود ،بدون کنکور در دانشگاه علم وصنعت تهران پذیرفته شد .به علت فعالیت های مستمر سیاسی ،از ادامه تحصیل وی در دانشگاه ممانعت به عمل آمد تا اینکه در نهایت موفق شد در رشته الکترونیک دانشسرای عالی ایران مهر تهران تحصیلات عالی خود را به پایان رساند .
شهید ماهینی ضمن تحصیل به انجام فعالیتهای سیاسی نیز مبادرت می نمود که از آن جمله می توان به فعالیتهای چریکی و عمدتا کوهنوردی دسته جمعی و تشکیلاتی اشاره کرد .وی با فراغت از تحصیلات دانشگاهی ،خدمت سربازی را آغاز و پس از پایان خدمت درتهران مبارزات سیاسی را ادامه داد .ایشان در آستانه ی انقلاب با شرکت در مبارزات ،پخش اعلامیه های امام و ایجاد ارتباط تنگا تنگ با روحانیت انقلابی ،وفاداریی خود را به امام و انقلاب نشان داد و تا پیروزی کامل انقلاب در صحنه باقی ماند .
پس از پیروزی انقلاب ،مدت زمان کوتاهی در کسوت مقدس معلمی در دبیرستان سعادت و هنرستان حاج جاسم بوشهری به تدریس پرداخت .اوبا آغاز جنگ تحمیلی و هجوم وحشیانه استکبار ،به جبهه های نبرد شتافت و به علت رشادتها و شجاعت هایی که از خود نشان داد ،به رده های بالای فرماندهی ارتقاءیافت و توسط شهید چمران به فرماندهی گردان های مجرب عملیاتی در ستاد جنگهای نامنظم، انتخاب شد .
با شهادت دکتر چمران ،فرماندهی بخشی از ستا د جنگ های نامنظم منطقه جنوب را پذیرفت و در این عرصه رشادتهای وی به حدی بود که او را فاتح بستان ،سوسنگرد و مالک اشتر زمان لقب دادند .
شهید علیرضا ماهینی قهرمان عرصه های شجاعت ،فتوت و اخلاق بود .کم صحبت می کرد ،اهل تظاهر نبود و خستگی نمی شناخت .اهل تهجد بود و اگر از وی در مورد عملیاتی سوال می شد ،تمام حرکات و تاکتیک ها و تحرکات چریکی خود را به دیگر بچه ها نسبت می داد .با اینکه فردی بسیار عاطفی بود اما در مواقع عملیات ،همچون شیری خشمناک نعره می زد و از پا افتادن رفیقان همراه ،او را از رسیدن به هدف باز نمی داشت .
پیش از انقلاب به علت فعالیت های سیاسی ،وی را از پایان رساندن دوره ی مهندسی الکترونیک محروم کردند اما بعد از پیروزی انقلاب ،هیات علمی دانشگاه علم و صنعت به پاس خدمات سیاسی وی در عصر ستمشاهی ،از وی جهت ادامه تحصیل در دانشگاه دعوت به عمل آورد .البته این مسئله نیز هرگز مانع از حضور وی در جبهه ها ی جنگ نشد .
هنگامی که تنور جنگ داغ بود ،پست ها و مناصب زیادی به وی پیشنهاد شد ، اما چون مسئله جنگ را از مهمترین امور کشور می دانست و حضور خود را در جبهه ها لازم و موثر تر می دید ،از تمامی عناوین و مناصب پیشنهادی کریمانه گذشت .
از خصوصیات بارز ایشان ،برخورداری از مطالعات فراگیر در همه زمینه ها بود ،به همین علت نیز در هر موضوعی از وی سوال می شد ،بلافاصله پاسخ می داد .سر فصل همه ی مطالعاتش ،قرآن و نهج البلاغه بود و سابقه مطالعاتی ایشان باعث شده بود که وی حتی در جبهه های جنگ نیز از مطالعه در این زمینه دست بر ندارد و برای همرزمانش کلاسهای آموزشی برگزار نماید .
شهید ماهینی از هر نوع تحجر فکری و انجماد عقیدتی متنفر بود و همواره جنبه اعتدال را رعایت می کرد .بسیار راستگو بود و با غیبت میانه ای نداشت .از متهم کردن دیگران به شدت دوری می جست حتی اگر وی را به ناحق متهم کرده باشند .
وی پیشبرد اهداف اسلامی خویش را بر سه اصل بنا نهاده بود :
- فرا خواندن دوستان به اتحاد و همدلی .
- جذب افراد دموکرات مآب و بی تفاوت وتلاش در جهت اصلاح آنها.
- طرد دشمنان واقعی ،بدون استفاده از چوب و چماق .
شهید ماهینی از آنجا که اهل تفکر و مطالعه بود ،دشمن را به راحتی می شناخت و مرزبندی عقیدتی و سیاسی برای وی بسیار ساده بود .وی با درک این نکته که چه عاملی باعث در هم شکسته شدن نهضت ملی – مذهبی عصر ما و در هم پیچیده شدن قیام بزرگ و مذهبی به دست استعمار و استکبار شده است .آفت بزرگ نهضت را از قدیم تاکنون ،تفرقه می دانست .هر گز دیده نشد که حقیقت را فدای احساسات کند .از بازی های سیاسی گریزان بود و همواره تقوای علمی و عقیدتی را سر مشق عمل خود قرار می داد.
جاذبه و روح بزرگ او اکثر بچه های بوشهر را به خود آورد و به جبهه ها کشاند .
عبادتهای علیرضا و شب زنده داری هایش به یاد ماندنی است .برای خدا از خود می گذشت و با اتکا به همین سلاح همواره شجاع و نترس بود .در شبیخون ها ،پیشا پیش نفرات در حرکت بود و اولین نفری بود که به خط عراق می زد .حین عملیات هر گز نشد که سر گردان و مضطرب شود ،انگار به حقیقت این کلام خدا خوب پی برده بود :«ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیل الله صفا کانهم بنیان مرصوص »وی در تنگه چزابه با تمام نفرات در برابر سیل بنیان بر افکن گارد ملی عراق ،مردانه و تا پای جان ایستاد و همانند مولایش امام حسین (ع) شهد شهادت را نوشید .
 
 
وصیت نامه 
 
 
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا تو را شکر می کنم که قدرت شناخت و ستایش خویش که راه مستقیم را برایم نمایاند و نصرتم داد تا بتوانم در راهت گام بر دارم را به من عطا نمودی .سپاس تو را که یاری ام نمودی تا بتوانم خوب و بد را تشخیص بدهم و از میان آن دو ،خوب را انتخاب کنم . حمد تورا که نیرویم بخشیدی تا بتوانم با آن از دینت که سند رهایی ما مستضعفان از زیر یوغ مستکبران است ،به دفاع بر خیزم .
خدایا در همه حال یاریم نما و یک آن ،مرا به خودم وا مگذار که اگر عنان اختیار مرا رها کنی ،به انحراف کشیده خواهم شد .
من در شرایطی که استکبار جهانی به سر کردگی آمریکا ،انقلاب اسلامی ایران ،انقلابی که برای حاکمیت قانون« الله» به دست مردم مسلمان و مبارزمان و رهبری امام عزیزمان خمینی بزرگ صورت گرفته و می تواند تحقق بخش تمامی آیات قرآن باشد را با شدیدترین تهدیدات و حملات تبلیغاتی و سیاسی و نظامی مورد هجوم قرار داده و مزدور منافقش، صدام را به جنگ با مردم مسلمان ما فرستاده ،تشخیص دادم که با شرکت در جنگ می توانم دینم را نسبت به این انقلاب ادا کنم .
و شما ای کسانی که از مسیر اسلام منحرف و به مکاتب الحادی کشیده شده اید !قدری بیندیشید و در چگونگی خلقت تدبر و تفکر کنید .آیا دوام جهان هستی بدون خالقی توانا قابل تصور است ؟اگر می خواهید به دفاع از خلق به پا خیزید ،قرآن را ورق بزنید تا ببینید که هیچ مکتبی بهتر از اسلام قادر نیست که پاسخ گوی نیاز های خلق باشد .کدام مکتب و کدام انقلاب را در قرن حاضر سراغ دارید که اینگونه با امپریالیسم دست و پنجه نرم کندو مردم را بر علیه امپر یالیسم تا این حد و وسعت بسیج نماید ؟لختی اندیشه کنید و از آخرت بترسید . خداوند هیچ نیازی به ما ندارد و اوست که بیش از هر کس دیگر ،سعادت ما را می خواهد .
مادر عزیز و مهربانم !الان که دارم این چند کلمه را برایت می نویسم ،سخت مشتاق دیدارت هستم و دلم به شدت برایت تنگ شده ؛اما چه کنم که این (حضوردر جنگ ) واجب تر است .از اینکه نتوانستم فرزندی خوب برایت باشم جدا از شما می خواهم که مرا ببخشی .هیچ به فکر ما نباش .اگر شهید شدم ،به این افتخار کن که توانسته ای فرزندی را پرورش دهی که در راه احیاءکلمه اسلام و حفظ دین خدا ،به درجه رفیع شهادت برسد .در صورت شهید شدن ،این تنها من نیستم که اجر می گیرم ،لطف خداوند بزرگ شامل حال شما که پرورش دهنده من بوده ای نیز خواهد شد .
مادر عزیزم !تو مالک مطلق من نبوده ای .من فقط یک امانت نزد تو بوده ام و اکنون موقع پس فرستادن امانت شده است .اگر شما مادران ،غم از دست دادن فرزندتان را تحمل کنید ،فردا که قانون« الله» حاکم شود ،دیگر مادران ،شاهد نابودی تدریجی فرزندانشان نخواهند بود و به جای اشک بر چشم ،خنده بر لب خواهند داشت .
دیگر نصیحتم این است که به حرف های امام خوب گوش فرا داده و حرفهایش را در زندگی سر مشق عملت قرار ده .هر چیزی امام گفت ،به آن عمل کن چرا که امام قرآن شناس است و حرفهایش برای همه حجت است .
مادر عزیزم !اسلام مورد حمله قرار گرفته و اگر روزی نیاز شود ،تونیز باید به میدان جنگ بیایی .اکنوم که آنجا هستی ،طوری با مردم صحبت کن که مردم روحیه بگیرند .مسئولیت تحقق حاکمیت قوانین مترقی و نجات بخش اسلام بر عهده شماست .           والسلام
 
 
خاطرات
 
 
نجف شاکر در گاه :
خودروی اختصاصی بچه های جنگ های نامنظم را برای انجام ماموریتی به اهواز برده بودم .گذرم به پمپ بنزین افتاد .آن روز ها به علت وقوع جنگ ،کمبود بنزین به شدت مشهود بود .صف طولی ماشین ها در پمپ بنزین گویای همین عارضه بود . بنزین خواستم و گفتم بنزین اضطراری ومامور پمپ بنزین گفت : بنزین نداریم .از من اصرار از او انکار .آخر نمی دانم چطور باب سخن باز شد که از من پرسید از بچه های کدام منطقه و گروه هستید ....
به محض شنیدن نام علی رضا ماهینی از جا پرید و مرا بوسید و گفت :جانم فدای علی رضا .پیت 20 لیتری بنزین را که برای وقت اضطراری در جایی پنهان کرده بود آورد و همه را به باک ماشین من ریخت و از من خواست به جای او علی رضا را ببوسم .

محمد باقر رنجبر:
همراه با علیرضا و سیصد نفر از رزمندگان استان بوشهر ،عازم اهواز شدیم .به چهره هرکدام از بچه ها که خیره می شدی ،می توانستی دریایی از شور و شوق و عزم راسخ برای دفاع از آرمانهای انقلاب و امام ،ببینی .
قبل از آن ،شهید ماهینی را در جریان انقلاب و در گزینش سپاه جهت استخدام در کنار شهید عباسقلی کامکاری دیده بودم . او را بیشتر به عنوان یک فرهنگی و معلم می شناختم .چهره ای آرام و بسیار متین داشت ،خوش بر خورد و مهربان و در برد باری و سعه صدر واقعا کم نظیر بود . انسان در یک نظر ،شیفته و عاشق او می شد .
همچنان که از زمان جنگ ،روزها و ماه های بیشتری سپری می شد ،از نیروهای اعزامی نیز به تدریج کاسته می شد و این روند تا آنجا ادامه یا فت که تعداد افراد گروه ما به بیست و دو نفر رسید .این وضعیت بود که فرصت خوبی برای دوستی و نزدیکی بیشتر ما ایجاد می کرد و من توانستم رابطه ای عمیق و عاطفی با ایشان بر قرار کنم .
پس از بر گشتن از شوشتر ،هر کدام از گروه ها ،فرماندهی گرو هشان را انتخاب می کردند .هر گز یادم نمی رود آن لحظه ای را که از ما خواستند فرماندهی را از میان خودمان انتخاب کنیم .در این لحظه بچه ها همگی و بدون هیچ گونه هما هنگی قبلی ،یکدل و یکصدا،علیرضا ماهینی را به فرماندهی گروه انتخاب کردند .این مسئله برای من ازاین جهت جالب بود که می دیدم همه بچه ها در باره علیرضا دیدگاهی مشترک دارند و علاقه و احترام نسبت به او در وجود همه رخنه کرده است .
ماهینی از کسانی بود که برای ادای تکلیف آمده بود و هر گز از خود سستی برزوز نمی داد .روزی که ما را برای خالی کردن انبارهای قله  ای که زیر توپخانه دشمن قرار داشت .کمک خواستند .علیرضا بیشتر و مشتاقانه تر از همه تلاش و کوشش می کرد .روزی که انبار مهمانلشگر نود و دوزرهی اهواز را زده بودند با اینکه وارد شدن به زاغه های مهمات ،بسیار خطر ناک بود و واقعا دل شیر می خواست ،علیرضا بچه ها را هم به این کار تشویق می کرد و می گفت که ارزش این کار از حضور در جبهه کمتر نیست واجر و ثوابش بیشتر است .همان روز علی رغم اینکه هر لحظه احتمال انفجار وجود داشت ،خودش ،شهید اسماعیل کمان ،شهید حاج رضا محمدی ،شهید مختار بدیه و دیگر عزیزان از جان مایه گذاشتند و چنان با جدیت به این کار خطیر مشغول شدند که ظرف چند روز تمام زاغه های مهمات را خالی کردند و آنها را از تیر راس حملات دشمن مصون نگه داشتند .
اوایل جنگ ،علیرغم اینکه بچه ها با تمام اسلحه ها آشنایی کافی داشتند ،اما امکانات نظامی ،بسیار اندک و محدود بود و تمام امکانات ما شامل اسلحه های« ام یک» بود که از بوشهر آورده بودیم .همان اوایل ،ما را با« ام یک» به اطراف اهواز فرستادند تا برای جلو گیری از هجوم دشمن ،دفاع کنیم .علیرضا به هر جا سر می زد و حتی با سپاه بوشهر تماس گرفت و درخواست چند اسلحه ژ3 نمود، اما آنها به دلیل اینکه فاقد امکانات کافی بودند ،قادر به حل مشکل ما نبودند .
به همین وضعیت دچار بودیم تا اینکه از طریق رابطه ای که میان شهید چمران و حافظ اسد وجود داشت ،با یک هواپیمای 330 ارتش ،تعدادی کلاشینکف وآرپی جی و مقداری مهمات به دست بچه های ستاد جنگ های نامنظم رسید و ما را با سلاح ها تجهیز و به فرماندهی شهید ماهینی عازم جبهه کردند .
علیرضا روح بسار لطیفی داشت ؛در مقابل دوستانش بسیار انعطاف پذیر بود و در دوران آشنایی ام با ایشان ،هر گزی تندی و خشمی از وی ندیدم. مگر در مواقع بحرانی جنگ که این از خصوصیات یک فرمانده خوب است .در عملیات و شناسایی ها، همیشه داوطلب و پیشگام بود .طلایه و عقبه گروه را به خوبی زیر نظر داشت .در تصمیمات و دستوراتش مصمم بود ،در مواقع عادی ،چهراه ای آرام و متین داشت و در سختی ها و مصیبت ها ،مصمم و برد بار نشان می داد وبه همرزمانش روحیه می داد و در مقابل آنها کوچک نفس و متواضع بود .تواضع او به حدی بود که اگر کسی برای اولین بار او را می دید .هر گز احساس نمی کرد که او فرمانده است .از جذبه ی بالایی بر خوردار بود و به خاطر استعداد و توانایی های منحصر به فرد و بالایی که داشت به بالاترین مقام فرماندهی مناطق رسید .شهید چمران حساب جدایی برای وی باز کرده بود و در جبهه های اهواز ،مالکیه ،سوسنگرد ،جلالیه ،فرسیه ،دهلاویه و...همواره از علیرضا و گروهش همکاری و همراهی می خواستند .هر جا به مشکلی بر خورد می کرد ،علیرضا و گروهش عاشقانه با ایثار و گذشت ،مشکلات را حل می کردند .
یکی از راه های جلوگیری از یورش دشمن ،ایجاد سد خاکی در کنار رود خانه ها و رها کردن آب به سمت دشمن بود که تاکتیک بسیار موثرو پر ثمری بود و بیشترین نقش را در توقف پیشروی و یا عقب نشینی دشمن ایفا می کرد .این سدها در زیر شدید ترین گلوله های دشمن ساخته می شد و حفاظت و حراست از آنها به عهده ی گروه ماهینی بود .اووگروه تحت فرماندهی اش این ماموریت را همیشه با موفقیت و به نحو احسن انجام می داد ند .شیوه ی کار به این صورت بود که وقتی سد ،انباشته از آب می شد ،وظیفه خطر ناک باز کردن سد به عهده ی علیرضا و گروهش بود .خطر ناک به این خاطر که می بایست غیر مسلح و با بیل به نزدیکی دشمن می رفتند و در سد ،حفره ایجاد می کردند تا آب به شدت و با حجم زیاد به سوی دشمن سرازیر شود .
در آن زمان ،غذا جیره بندی بود و برای ما هر هفته بیش از یک بار یا دو بار غذای گرم نمی آوردند .در آن شرایط سخت مجبور بودیم از کنسرو و نان خشک استفاده کنیم و چون جیره مان هم اندک بود ،لذا به بچه ها در روز بیش از یک بار غذا نمی رسید .شهید ماهینی و شهید کمان را می دیدم که گاهی وقت ها با نان خشک سر می کردند و جیره ی خود را به همرزمانشان می دادند .موقعی که در مدرسه شهید جلالی بودیم نیز این شهید بزرگوار از خرما و ارده ای که در بازار با پول خود خریده بودند ،استفاده می کردند تا دیگر همرزمانشان بتوانند از غذای بیشتری استفاده کنند و اگر گاهی نیز به اصرار دوستان سر سفره حاضر می شدند ،آنقدر آهسته خوراک می خوردند که انگار چیزی نمی خورند ؛آن هم به این خاطر که به بچه ها سهم بیشتری برسد .

صبح روز پانزدهم دی ماه بود که به ما خبر دادند عملیات بیست و هشت صفر در پیش است .علیرضا از قبل ما را برای عملیات آاماده کرده بود .هیچ وقت بچه ها را تا این حد خوشحال ندیده بودم . شهید ماهینی ما را از منطقه« دو کوهه» به سوی« فرسیه» حرکت داد و ما در آنجا توجیه شدیم . این عملیات برای آزاد سازی هویزه بود . وظیفه ما مسدود کردن جاده تدارکاتی به منظور تصرف هویزه توسط نیروهای اسلام بود .عملیات در ساعت ده شب باآتش توپخانه شدید نیروهای اسلام شروع شد .به علت کوبنده بودن عملیات ،فرصت مقابله از دشمن گرفته شد و ما سریع خود را به جاده ی تدارکاتی رساندیم .دو سه گروه بودیم و جمعیتی حدود صد نفر بود .آنجا مستقر شدیم .در موقع حمله و در همان لحظات اولیه آن چنان عملیات سنگین بود که گلوله های «آرپی جی» تمام شد و تنها گروهی که با درایت فرماندهی به دلیل استفاده از گلوله های کمتر ،هنوز گلوله آرپی جی داشت ،گروه علیرضا ماهینی بود .علیرضا احتمال داده بود که دشمن پاتک می زند و همان طور که حدس زده بود ،بعد از ساعتی پاتک دشمن شروع شد .منطقه ،انباشته از تانک و نفر بر های دشمن شد و تا چشم کار می کرد ،تانکهای دشمن دیده می شد که به سوی گروه صد نفری ما در حرکت بودند .بالگردما را زده بودند و مهمات و گروه پشتیبانی که برای کمک به ما آمده بود ،نیز قلع و قمع شده بودند .ما مانده بودیم و چند سلاح اندک و یک یا دو آرپی جی با تعدادی گلوله .علیرضا در آن شرایط دشوار ،بچه ها را هماهنگ می کرد . آماده پیکاربا دشمن شدیم . در محاصره دشمن قرار داشتیم و نفر بر های دشمن برای زهر چشم گرفتن از ما با کمک آر پی جی 11 ، موشک و شلیک مسلسل ها ی کالیبر دار به سوی ما سرازیر شدند که در همین وضعیت ،چند نفر از بچه ها زیر نفر بر های دشمن له شدند .مختار بدیه نیز با اصابت گلوله دشمن شهید شد  .علیرضا به بچه ها اعلام کرد که چون دستور خاصی از با لا نرسیده لذا ما تا آنجا که می توانیم ،باید مقاومت کنیم .بی سیم های ما از کار افتاده بود و ما به هیچ جا دسترسی نداشتیم .علیرضا هر لحظه به بچه ها سر کشی می کرد و در آن شرایط سخت به نیروها روحیه می داد .شاه حسینی خود را سراسیمه به علیرضا رساند وگفت: دستور رسیده که بچه ها ماموریتشان تمام شده و خود را به هر طریقی که می توانند از مهلکه برهانند .برای عقب نشینی می بایست محاصره شکسته می شد .علرضا ماهینی و شاه حسینی در همین لحظه با رشادت و شجاعتی کم نظیر ،خود را به یکی از نفر برهای دشمن رساندند و با انداختن نارنجک دستی به داخل آن نفر بر ،آن را منهدم کردند که همین مساله باعث ترس و وحشت دشمن شد و ما توانستیم با درایت و تیزبینی آن بزرگ مرد به عقب بر گردیم .همان روز نیروهای اسلام توانستند هویزه و اطراف هویزه را به تصریف خود در آوردند .البته یک روز بعد از عملیات نیروهای ما ودانشجویان همرا ه شهید« علم الهدی» بر اثر خیانت بنی صدر و دیگران ،در کربلای هویزه گرفتار شدند و جان خود را نثار انقلاب و امام کردند .
چند نفر روز بعد از عملیات ،در حالی که خیلی از دوستانمان شهید شده بودند و خودمان خسته و کوفته بودیم ،آماده شدیم که برای مرخصی به شهرمان بر گردیم .علی آن روزشاد نبود ،عبوس و گرفته بود .گویا دردی جانکاه تمام وجودش را فرا گرفته بود .علت را جویا شدیم .گفت که بعد از شام در میان خواهم گذاشت .
خدا می داند آن روز بر ما چه گذشت .در مدرسه شهید جلالی جمع شدیم .تعدادمان به 11 نفر می رسید .مدرسه شهید جلالی که یک روز پر از نیرو بود ،امروز تنها 11 نفر جمعیت داشت .آرام آرام خود را به علیرضا رساندیم و نزدیک او نشستیم .چراغی نفت سوز در کنارش بود که فضای اتاق را روشن می کرد .قرآن را که لای پارچه ای پیچیده بود ،بیرون آورد و با تلاوت چند آیه از سوره صف ،سخنانش را آغاز کرد .از مشکلاتی که در آن زمان در جبهه حاکم بود سخن گفت و گفت که امروز بیش از هر زمان دیگری به حضور ما در جبهه نیاز است و دکتر چمران فرموده :که ما به تک تک بچه ها احتیاج داریم .علیرضا با حالتی بغض آلود گفت که امام حسین (ع) در شب واقعه کربلا ،چراغها را خاموش کرد و گفت :شما اختیار دارید که اینجا بمانید و یا بروید و من با خانواده ام فردا در اینجا شهید خواهیم شد .ولی بنده از شما خواهش می کنم و پای شما را می بوسم که صحنه را ترک نکنید و امام و شهدا را تنها نگذارید و امروز در جبهه به شما بسیار نیاز داریم .بچه ها شروع به گریه کردند .همدیگر را در آغوش گرفتند و مصمم و استوار تر از همیشه برای اعزام به منطقه آماده کردند .آن روز ها در مالکیه – حد فاصل بین هویزه و سوسنگرد – در گیری شدیدی بود و عراق قصد گرفتن سوسنگرد را داشت .شهید چمران با پاهای مجروح ،خود را به مالکیه رسانده بود و با سروان رستمی ملاقات کرده و جویای گروه ماهینی شده بود .وقتی متوجه می شود که این گروه در جای دیگری مستقر شده اند ،عصبانی شده از شهید ناصر مقدم می خواهد که هر چه زود تر گروه ماهینی را به مالکیه اعزام کند ؛چون وجودشان در آنجا لازم تر است .همان روز شهید ناصر مقدم سراسیمه خود را به جلالیه می رساند و با جیپ آهو ،شهید ماهینی را به منطقه مورد نظرشهید چمران می برد .شهید رستمی با دیدن بچه ها توانست خوشحالی خود را پنهان کند و با در آغوش گرفتن علیرضا ،از بچه ها جهت مقاومت ،استمداد و یاری طلبید که پس از چند روز درگیری تن به تن با دشمن ،موفق شدیم که عراقی ها را به عقب رانده ،سوسنگرد و مالکیه را از دست بعثی ها نجات دهیم .در این عملیات ،شاکر درگاه ،نصر الله محمدی و بابک الهی به مقام رفیع شهادت دست یافتند .پس از عملیات موفقیت آمیز مالکیه ،به سروان شهید رستمی ،در جه سر گردی اعطا شد و از گروه ما نیز تقدیر به عمل آمد .در واقع لوح تقدیر بچه ها در استانداری سابق اهواز – محل جنگ های نامنظم – بود که از شهید ماهینی خواستند که با بچه ها جهت قدر دانی از گروه به آنجا بروند که علیرضا رو کرد به بچه ها و گفت که :شما اختیار دارید که لوح تان را بگیرید ولی ما احتیاج به این تشویق ها نداریم ،ما تقدیر و تشویق خود را از خدا می خواهیم .بچه ها نیز از گرفتن لوح منصرف شدند و ایمان و فرو تنی علیرضا را ستودند .
علیرضا همواره بچه ها را سفارش می کرد که در مواقع عملیات ،هر گز به قصد جمع آوری غنائم دشمن نروید ،چرا که ما را از هدف اصلی دور می کند .او با این عمل به شدت مخالف بود و هر کسی از این امر تخطی می کرد مورد عتاب و تنبیه او قرار می گرفت .در همین رابطه یادم هست موقعی که بچه ها در دهلاویه عملیات کردند ،یکی از بچه ها به جمع کردن غنائم مشغول شده بودو از وظیفه خود عدول کرده ،اسیر عراقی را مورد آزار و اذیت قرار داده بود .علیرضا در آن عملیات از ناحیه سینه تیر خورده بود اما بعد از مراجعت از بیمارستان ،به شدت با آن رزمنده بر خورد کرد .من به عنوان شفیع نزد او رفتم ،سر مرا بوسید و با کمال تواضع به من گفت :جانم را طلب کن ،اما گذشت از او را نخواه .چرا که به غنایم مشغول و از دفاع امتناع کرده و بدتر از اینها اسیر را نیز مورد آزار و اذیت قرار داده و من تا فرمانده هستم اجازه نمی دهم که حتی یک لحظه هم به خط مقدم بیاید .
شهید ماهینی بلا فاصله پس از مداوای نسبی ،به منطقه «طراح »جهت اجرای عملیات رفت که در طراح نیز ترکش خمپاره به پیشانی اش اصابت کرد و زخمی شد .درآنجا نیز با باندی که به پیشانی بسته بود ،مصمم و استوار ،رزمندگان اسلام را به مقاومت در مقابل دشمن فرا می خواند .در طراح ، عملیات که شروع شد ،خود جلو تر از همه ،خط را شکست و با فریاد الله اکبر به پیش رفت و بچه ها را در آنجا راهنمایی و هدایت کرد .پس از عملیات ،وقتی به پل های رود خانه کرخه نور رسیدیم ،تلفات ما به تدریج زیاد شد .در چند محور بچه ها عمل نکرده بودند و ما کاملا داشتیم تحت فشار قرار می گرفتیم .عده ای از سربازان نیروی هوایی که در آن عملیات شرکت داشتند ،توان مقاومت را از دست داده و علیرضا را در تنگنا قرار داده بودند و از وی می خواستند که دستور عقب نشینی بدهد .علیرضا ،علی وار و با اراده ای پولادین ،می گفت :بنده به تکلیف عمل می کنم و تا زمانی که فرماندهان صلاح بدانند ،در اینجا می مانیم و مقاومت می کنیم .من با آن عده درگیر لفظی شدم و آنها را از علیرضا دور کردم که وی حرکت مرا نپسندید و گفت :ناراحت هستند ،خسته شده اند و احتیاج به آرامش دارند .در آن لحظه ،«سر گرد اسکویی» ،فرمانده محور عملیاتی ،علیرضا را خواست و گفت که چون همه نیروها به هماهنگی کامل نرسیده اند ،لذا بهتر است که به نقطه از پیش تعیین شده بر گردیم که علیرضا نیز دستور داد که جهت استحکام بهتر ،نیروها دو یا سه کیلو متر عقب نشینی کنند .

علیرضا ماهینی علی رغم اینکه در هر عملیات عده ای از دوستانش را از دست می داد اما یک قدم از اصول و ارزشهای مورد نظر انقلاب و امام عدول نکرد ! در منطقه دب حردان ،عباس مرادی را از دست داد ،در هویزه عبد الرضا جمهیری را ،و عده ای از بچه های قم و خراسان را ،و ...
علیرضا چه سخت و چه درد ناک در دهلاویه زخمی شد .با غسل به شحیطیه و طراح و کرخه نور شتافت .در طراح از ناحیه سر زخمی شد .ولی از پا نایستاد .در بستان از ناحیه پا زخمی شد .اما خسته نشد .در تنگ چزابه غریبانه و مظلو مانه و بدون حضور یارانی که در حسرت دیدارش می سوختند ،به خیل پرندگان تا حرم دوست پر زده ،پیوست و مشمول این آیه که همیشه ورد زبانش بود ،شد :«یغفر لکم ذنوبکم و یدخلکم جنات تجری من تحتها النهار و مساکن طیبه فی جنات عدن ذالک فوز العظیم .»

احمدساعدی:
با شروع جنگ تحمیلی بود که سعادت و افتخار آشنایی با شهید ماهینی ،نصیبم گردید و هنوز مدتی از آشنایی مان نگذشته بود که احساس کردم سالهاست او را می شناسم .هر جا صحبت از بزرگی و بزرگواری بود ،نام او نیز بود و هر جا سخن از ایمان و شجاعت بود، نام علیرضا ماهینی نیز بود .متواضع بود و کوچک نفس ،سر به زیر بود و عابد ؛عالم بود و قاطع و همیشه به بچه ها می گفت :ببینید وظیفه چه حکم می کند و بر همان اساس حرکت و عمل کنید .بچه ها از با ایشان بودن خرسند بودند و چنانچه به علتی در جمعشان حضور نداشت ،احساس دلتنگی می کردند .وقتی حضور داشت ،بچه ها احساس دلگرمی و پشتگرمی و غرور می کردند و دلیل این امر نیز آن بود که همگی یقین داشتند که علیرضا عبد خالص خداست و جز از خداوند ،از هیچ قدرت ظاهری دیگری ترس و واهمه ای ندارد .
عشقش امام خمینی(ره)  بود و با تمام وجود از فرامین او اطاعت می کرد .
در مواقع عملیات ،شنا سایی و یا حتی در خطوط پدافندی ،دستورات و فرامین فرماندهی را جز به جز و موبه مو اجرا می کرد و چنانکه نکته ای به ذهنش می رسید ،با رویی خوش و قاطع پیشنهاد می داد .هنگام توزیع غذا ابتدا به بچه ها غذا می داد و خودش آخرین نفری بود که غذا می گرفت .بسیار اتفاق می افتاد که نان خشک می خورد و به روی خودش نمی آورد .
در صحنه جنگ ،اشداء الکفار بود و موقع اسیر گرفتن ،و با اسرای عراقی همان رفتاری را داشت که با بسیجی ها و نیرو های خودی داشت .
او جایش در این دنیای کوچک و حقیر نبود .او پرنده معشوقی بود که جز دیدار معشوق ،آرزویی نداشت .تا اینکه سر انجام در تنگه چزابه به آرزوی دیرینه خود که شهادت و پرواز به سوی خالق بود ،نایل شد .
شب عملیات طریق القدس (بستان ) بود .فرماندهی محور عملیاتی دهلاویه به عهده شهید ماهینی بود .در اوج در گیریها ،ترکشی به پایش اصابت کرد و به شدت مجروح شد .نمی خواست نیرو ها از مجروح شدنش مطلع شوند چرا که باعث تضعیف روحیه آنها می شد .درد شدیدی تمام بدنش را فرا گرفته بود .هر لحظه ممکن بودکسی او را در این وضعیت ببیند و زخمی شدن ماهینی را به بقیه اطلاع دهد .به هر طریقی بود ،خود را به کانالی رساند .خون زیادی از وی می رفت .باران خفیفی باریدن گرفته بود و سر و صورت و لباسهایش کاملا خیس شده بود .سرمای شدید هوا و خونریزی شدید ،او را کاملا از رمق انداخته بود .مرتب ذکر می گفت و راز و نیاز می کرد .تا صبح نخوابیده بود .
صبح زود به اتفاق برادران برای انتقال او ،زیر آتش مستقیم دشمن به عقب رفتیم .هنوز بیدار بود .به محض دیدن ما با حالتی عجیب گفت :چرا آمدید ؟چرا برای نجات جان من خود را به خطر انداخته اید ؟آیا مجروح دیگری نیست که او را ببرید ؟وقتی خواستم کاپشنم را روی آن بیندازم ،گفت :خودت سرما می خوری .سر انجام با اندکی مشاجره ،موفق شدیم او را به عقب بر گردانیم .همان شب تنها خطی که در آن محور شکسته شد ،خطی بود که ایشان در آن عمل کرده بود .
 
محمد هادی صفوی: 
قرار بود نیروهای جدیدی ،خط مقدم را تقویت کنند .طبق معمول امروز و فردا می شد تا اینکه با لا خره مشخص شد که قرار است بچه های بوشهر مستقر شوند .اولین وانت ،نیرو ها را پیاده کرد و بلافاصله خود رو های دیگر هم رسیدند .همه با عجله مشغول رفت و آمد بودند .کنجکاوانه ،دنبال فرمانده آنها می گشتم .اما بی فایده بود .
یکی از نیرو ها که چند بار از وی سوال کرده بودم به سمتم آمد و همزمان که دستش را به سمت یکی از افراد نشانه رفت ،گفت :اونه اولین چیزی که توجهم را جلب کرد ،قیافه ی معصوم و پاهای برهنه اش بود .لحظاتی به او خیره شدم .شلوار را تا زانو با لا زده بود و بیش از همه در رفت و آمد بود .
روی لبش لبخندی معصومانه اما تلخ نقش بسته بود .بعد ها از او در باره فلسفه لبخند ش که به نظر تلخ می رسید ،پرسیدم .راز لبخند تلخ او یاد آوری مردم محروم محله و شهرش بود .
شاگردانش را ترک کرده بود تا عملا درس مبارزه به آنها بیاموزد .افسانه های چمران و ماهینی را شبها برای بچه ها می گویم .ممکن است داستان دلاوری رئیس علی دلواری دلچسب باشد اما من ماهینی را لمس کرده ام .

 خرین باری که با هم صحبت کردیم ،مقابل خاکریز دشمن ،زیر آتش شدید بود .ساعت حمله را نیم ساعت دیر تر به ما اعلام کردند ؛به همین علت نیز می بایست زیر آتش و منور های دشمن به طرف اهداف خود می رفتیم .بدون کمترین ترس ،ایستاده صحبت می کرد .بچه ها با التماس از او می خواستند که حد اقل نشسته با من صحبت کند .لحظات وداع بود .
خبر زخمی شدن او رابعد شنیدم .بعد ها همه بچه ها اخلاق مرا می دانستند .آدرس بوشهری ها را می گرفتند ،بلکه از علیرضا خبری داشته باشند :
-علی ماهینی را می شناسی ؟کجاست ؟بسجی شده ؟او را فرستادند آموزشی ؟مسئول آموزش شده ؟
فرمانده گردان چمران ،به همین زودی افسانه می شود .چزابه غرش 900 عراده توپ در چند کیلو متر ،فریاد های مقاومت ...او باز هم فرمانده است .ماهینی اگر چه به صورت بسیجی صفر کیلو متر اعزام شد ،ولی خیلی زود مثل چمران رفت .او می نمی خواست آوای شغالها را بشنود و نا اهلان را ببیند .
 
نجف شاکردرگاه: 
دهلاویه ،با تعداد اندکی از رزمندگان ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران ،به فرماندهی سردار رشید اسلام ،شهید علیرضا ماهینی به تصرف رزمندگان اسلام در آمده بود .تعدادی از عراقی ها کشته و زخمی و عده ای فرار کرده بودند .
مهمات و تجهیزات قابل توجهی از دشمن بعثی به تصرف ما در آمده بود که همگی بلا فاصله توسط نیرو های از پیش تعیین شده به پشت جبهه منتقل و تخلیه شدند .
همه بچه ها خوشحال بودند و خدا را به خاطر این پیروزی شکر گذار بودند .
هنوز دو ساعت از شکست سنگین عراقی ها نگذشته بود که دشمن بعثی برای باز پس گیری دهلاویه ،اقدام به پاتک سنگین نمود .بچه های ما به جز چند نفر ،همگی شهید و مجروح شدند .به سمت یکی از همرزمانم به نام ناصر رفتم و گفتم :ناصر جان چه شده ؟شهید ناصر در حالی که لبخندی بر لب داشت ،نگاهی به من و نیم نگاهی به شهید ماهینی که داشت به طرف ما می آمد ،انداخت و به من فهماند که نباید شهید ماهینی متوجه این موضوع شود .بلافاصله چفیه اش را از دور گردنش باز کرد و روی مچ دستش گذاشت تا شهید ماهینی متوجه جراحت او نشود .ولی هنوز چند دقیقه ای بیش نگذشته بود که خود شهید ماهینی نیز مجروح شد .
محمد نخستین: 
اولین بار ،دی ماه 1359 بود که با نیرو های بوشهر آشنا شدم .در آن زمان ،حفاظت ازدو کوهه به عهده نیرو های سروان رستمی بود که گروه بوشهر در آن مستقر بودند .همان موقع بود که عملیات بیست و هشت صفر پیش آمد .در جریان عملیات ؛نیرو های بو شهر از فرسیه به سوی جاده اصلی و دژ عراق رفتند که این جاده خط ارتباطی جاده اهواز – خرمشهر و پادگان حمید با هویزه و جبهه جنوب عراق بود .قطع شدن این جاده باعث قطع ارتباط نیرو های عراقی با منطقه هویزه شد .دوازده نفر از نیرو های اطلاعات عراق که برای ارزیابی و شناسایی منطقه عملیات بیست و هشت صفر به منطقه آمده بودند ،اسیر شده و به فرسیه آورده شدند و تا فردا در آنجا ماندند .به دنبال شکست و عقب نشینی نیرو های ارتش در فردای همان روز ،عراقی ها با تعدادی تانک اقدام به حمله به جبهه ما کرده و روی جاده ای که نیرو های بوشهر در سمت دیگر آن بودند ،مستقر شدند و با تعدادی تانک و نفر بر ،این نفرات را محاصره کردند .به دنبال حمله عراقی ها ،یک نفر بر آنها روی یکی از بچه های ما رفت واوراله کرد اما چیزی نمی گذرد که یکی از بچه ها ،نارنجک داخل آن انداخته ،آن را منفجر می کند .در این موقعیت ،یکی از بچه ها از محل باز شده می گریزد و خبر محاصره شدن نیرو های بوشهر را به دیگر نیرو ها منتقل می کند .در فرسیه به ما خبر دادند که بچه ها در محاصره هستند و مهمات ندارند .سروان رستمی مقدار زیادی آرپی جی و مهمات ،بار یک لندرور کرد . من ،محمد رجبی ،داریوش و چند نفر دیگر با یک قبضه آرپی جی 7 به راه افتادیم .در مسیر حرکت ،تعدادی از نیرو ها را دیدیم که پیاده برای کمک می رفتند .چند نیروی لبنانی نیز با آنها بودند .با ماشین از آنها عبور کردیم .نزدیک جاده ،نیرو های عراقی را دیدیم .روی ما اجرای آتش کردند .پشت سر سنگر ،ماشین را پارک کردیم و منتظر فرصت شدیم که عبور کنیم .با آتشی که داشتند ممکن بود به مهمات داخل ماشین اصابت کند و منفجر شود .به همین خاطر منتظر نفرات پیاده ای که از پشت سر می آمدند ،شدیم .اگر آنها می آمدند ،می توانستیم گلوله را به پیاده ها داده تا به بچه های بوشهر برساند .تا تاریکی هوا از نیرو های پیاده خبری نشد .معلوم بود که بر اثر آتش توپخانه دشمن زمین گیر ومتوقف شده اند .تاریک بود .جایی دیده نمی شد .صدای حرکت تانک ها شنیده می شد .امکان محاصره ی ما بسیار زیاد بود .مجبور شدیم بر گردیم .به فرسیه که رسیدیم ،معلوم شد که گروه ماهینی با تاریک شدن هوا ،با زرنگی و هوشیاری که شهید ماهینی به خرج داده بود ،از میان تانک های عراقی عبور کرده و بر گشته اند .

سرهنگ فرتاش: 
نزدیک ظهر بود .یک سر باز عراقی با یک قبضه تفنگ و چند فشنگ به سمت ما می آمد .
پشت سر او نیز ،ماهینی ،در حالی که پسر عمویش را روی دوش گرفته بود ،عرق ریزان خودش را به ما نزدیک می کرد .
شهید رستمی با وحشت و سرعت ،سر باز عراقی را خلع سلاح کرد و زخمی را به  بیمارستان فرستاد .
- چرا سلاح ها را به عراقی دادی ؟اگر تو و پسر عمویت رامی کشت و می رفت تو چه می کردی ؟
این سوالی بود که شهید رستمی با اضطراب و نگرانی از ماهینی پرسید و او جواب داد :ما با دو نفر از گشتی های عراق رو به رو و با آنها در گیر شدیم .یک نفر از آنها کشته و دیگری تسلیم شد . من تفنگ هایم را گرفتم و پسر عمویم را که زخمی شده بود را بر دوش اسیر گذاشتم تا به اینجا بیاورد .
این نزدیکی ها چون هوا گرم بود و او خسته شده بود ،به شدت عرق می ریخت ،تفنگها را به او دادم و پسر عمویم را خودم بر دوش گرفتم .من با شنیدن این ماجرا نه تنها شگفت زده شدم بلکه بیش از پیش به مهربانی و انسانیت این مرد الهی پی بردم .

بعد از عملیات شهید چمران ،که بعدا نام شهید رجایی و با هنر برآن نهادند ،با نیرو های ارتش و سپاه ،نشست هایی جهت هماهنگی داشتیم .مسئولیت محور عملیات ما ،به عهده شهید ماهینی بود .با شهید ماهینی در این جلسات که موضوع آنها نحوه عملیات و هماهنگی بین نیرو ها بود شرکت می کردیم .یک هفته به خاطر این جلسات رفت و آمد داشتیم .در این جلسات ،حتی بی سیم چی ها نیز اظهار نظر داشتند و از عدم امکانات و نحو ارتباطات و ...انتقاد و در خواست تسلیحات می کردند .در تمام این مدت شهید ماهینی با من بود و با اینکه مسئولیت محور اصلی با او بود اما هر گز نشد که چیزی بخواهد و در خواستی کند .در پایان بر نامه ها ،فرمانده لشکر 16 از من گله کرد که :شما که می خواهید عمل کنید ،چرا مسئول محورتان را با خودتان نیاوردید ؟همه با هم آشنا می شدیم هم ایشان توجیه می شدند .آری .شهید ماهینی آنقدر ساکت و محجوب بود که آنها متوجه نشده بودند که او مسئول محور ماست .

حیدر جم: 
از مرکز فرماندهی ،دستور حمله در فاصله بیست و چهار ساعت به صورت غیره منتظره به ستاد جنگ های نامنظم رسید .معاونت عملیات از این دستور غافلگیر کننده که بدون هماهنگی قبلی و بدون اطلاع از وضع خطوط در گیر ،صادر شده بود در تحیر ماند .در تماسی که با ستا د هماهنگ کننده برقرار شد نیز بر دستور حمله تاکید شد .
با سر گرد «فر تاش» جهت برسی وضعیت به خط اول رفتیم .ماهینی اظهار داشت که از میدان های مین در مسیر حرکت و از کیفیت حمله از اواخر شب قبل تا به حال ،اطلاعی ندارد و چه بسا از طرف نیرو های دشمن در شب قبل تغییراتی در میدان های مین داده شده و خط عبور شناسایی شده در میدان مین را کور کرده باشند .
از همین رو نیز پیشنهاد نمود که اگر زمان حمله را به مدت بیست و چهار ساعت به تاخیر بیندازند ،امکان موفقیت بیشتر خواهد بود .
در هنگام مراجعت ازخط اول ،فرماندهان سپاه ،ارتش و جنگهای نامنظم به طور تصادفی و به لطف خدا در یک منطقه به هم رسیدند و چون همگی از دستور حمله نگران بودند ،طی یک جلسه صحرایی ، هماهنگی لازم به عمل آمد و با در خواست حمله با بیست و چهار ساعت تاخیر ،موافقت به عمل آمد که همین عامل نیز باعث شد نیرو های اسلام پیشروی خوبی در خاک دشمن داشته باشند .

منبع : سایت ساجد
( تعداد کل: 11 )
   1       2       3    >>