چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 @ 09:03

سردار شهید سید علی دستغیبی

سردار شهید سید علی دستغیبی

فرمانده گروه اطلاعات و عملیات ناوتیپ13امیرالمومنین(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

شهید« سید علی دستغیبی» در سال 1344 در روستای «چاوشی» در خانواده ای از سادات جلیل القدر از سلاله زهرای اطهر(س) چشم به جهان گشود و دوران کودکی را در دامان پر مهر و محبت پدر و مادر پشت سر گذاشت . در سال 1349 در دبستان «علوی»« چاوشی» مشغول به تحصیل شد و در سال 1351 به اتفاق خانواده به شهر «خورموج »مهاجرت و به ادامه تحصیل پرداخت. دوره دبیرستان که مصادف با انقلاب بود، در تظاهرات علیه شاه مستبد تا پیروزی انقلاب شرکت فعال داشت و به رهبر کبیر انقلاب عشق می ورزید. با شروع جنگ تحمیلی در سال 1360 در بسیج ثبت نام نمود و پس از دوره فشرده سه ماهه آموزش بسیج در« اصفهان» مستقیماً راهی خط مقدم جبهه شد. در مدت کوتاهی لیاقت و شایستگی خود را به ظهور رسانید و در فاصله سالهای 60 و 61 در عملیات فتح المبین و رمضان و محرم و عملیات متعدد دیگر شرکت فعال داشت. شجاعتها و رشادتهای ایشان، فرماندهان ردهای بالا را بر آن داشت تا ایشان را به عنوان کادر رسمی سپاه پاسداران انتخاب نمایند و از آن پس فرماندهی یکی از گروههای واحد اطلاعات عملیات را به عهده وی گذاشتند و در این مدت بارها تا قلب دشمن پیش رفت و اطلاعات مفیدی در اختیار فرماندهان رده های بالاتر قرار می داد و آنها را به تحسین وا می داشت. در اردیبهشت سال 64 بنا به اصرار والدین ازدواج نمود، اما بدلیل عشق و علاقه و میل مفرط به جبهه ها بیش از 10 روز از ازدواجش نگذشته بود که مجدداً راهی منطقه جنگی شد؛ اما بدلیل پافشاری فرماندهان بالا ایشان مجبور شد برای مدت یک ماه که مصادف بود با ماه مبارک رمضان، به نزد خانواده مراجعت نماید. پس از پایان ماه رمضان بلافاصله راهی جبهه ها گردید. گویا دنبال گم کرده ای بود تا اینکه در عملیات قدس 3 چون گذشته در خط مقدم با شجاعت و رشادتی تمام به قلب سپاه نابکار دشمن بعثی یورش برد و در همین عملیات بود که گویا دستی از غیب ایشان را از دیده ها پنهان ساخت و پس از 15 سال هجران و فراق، پیکر پاک و مطهرش در تاریخ 23/11/78 تشییع ودر جوار مرقد مطهر شهدای چاوشی به خاک سپرده شد.

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
باسلام و درود فراوان به حضرت مهدی (عج) دوازدهمین کوکب آسمان ولایت و امامت و نائب بر حقش امام خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و با سلام و درود به ارواح طیبه شهیدان اسلام از صدر تا کنون و مفقودین و اسیران و مجروحین و معلولین و خانواده معظم آنان.
خدایا! ما را مدیون خون این عزیزان شهید ممیران. سخنانم را با این آیه صریح قرآن آغاز می کنم که می فرماید ( و قاتلو هم حتی لا تکون فتنته و یکون الدین الله )مقابله کنید با کافران تا زمانی که هیچ گونه فتنه ای در دنیا نباشد.
اکنون وظیفه خود دانستم بعنوان یک پاسدار که کفنم هــــمان لباس سبز است که در واقع سرخ و خونین می باشد و بعنوان یک فرد مسلمان که وظیفه اسلامی والهی ام مرا به این امر خیر دعوت نموده و من هم با کمال خوشبختی در این جهاد فی سبیل الله بدون هیچ فشار و سر سختی پا می گذارم. فقط اگر خدا قبول کند، برای رضای خدا و یاری دین حق به فرمانده کل قوایم خمینی روح خدا شرکت نموده ام تا اینکه به تمام ابر قدرتها و نوکران دست نشانده آنان امثال صدام و این گروهکهای منافق و ... بفهمانم که اگر بعد از 1400 سال که از این اسلام عزیز خبری نبوده و یا اگر هم اسلامی بوده فقط در یک نماز خواندن است که آن هم یک دسته انسانهایی قلیل بجا می آورند، خلاصه شده بود.
اما اکنون به یاری انقلاب و خداوند بزرگ و دست توانای رهبر عزیزمان، این فرزند زهرا می رود تا انشاءالله این انقلاب را به صاحب اصلی آن که صاحب عصر می باشد، بسپارد و محضر حضرتش عرض کنیم. اما ما بعد از 1400 سال خوار و ذلیل بوده و هر کس توانایی داشت به ما تجاوز می کرد و ما در این مدت بی یار و یاور بوده ایم. اگر می خواهیم که انتقام خون عزیزانمان را از این خدا بی خبران بگیریم انشاءالله.
و اما شما ای امت بیدار و همیشه در صحنه! اکنون که خداوند قادر و متعال در این زمان بر ما منت گذاشت که اینچنین رهبری از بین ما انتخاب نموده که ما را از گمراهی و بد بختی نجات داد، باید همه ساعات و دقایق و ثانیه ها را شکر گذار خدا باشیم و قدر این امام را بدانیم؛ که اگر خدای ناکرده از بین ما رفت، دیگر پشیمانی سودی ندارد.
یک خاطره از یکی از علماء قم برایتان می گویم. ایشان می گفت زمانی که امام در بیمارستان قلب تهران بستری بودند، یک شب خواب دیدم که آسمان شکاف خورد و از این شکاف چند فرشته آمدند پایین و امام را برداشتند و به بالا بردند. در همین وقت از نقشه ایران دستها بالا رفت و دعا کردند و گریه و زاری نمودند و در همین موقع بود که امام را دوباره آوردند پایین و خود رفتند و ما باید از این مسائل عبرت بگیریم و نباید به همین زودی فراموش کنیم. ان شاءالله که ملت ایران امام را تنها نمی گذارد، همینطور که تا الان در عمل نیز نشان داده اند.
و ای ملت عزیز! بدانید که به قول شهید مظلوم بهشتی: بهشت را به بهاء می دهند نه به بهانه.
به خانواده معظم خود سفارش می کنم که در مرگم ناراحتی نکنید و امیدوارم که پدر و مادرم و همسرم و خواهرانم و برادرانم مرا ببخشند و حلالم نمایند. امیدوارم خدا به شما صبر عطا نماید.
پیام من به شما این است که ستون دین را مستحکم کنید که دوام و تداوم اسلام ما نماز است. در آخر عرض می کنم که اگر کسی از بنده حقیر طلبکار است، برود و از خانواده ام بگیرد و اگر کسی از دست من ناراحتی دیده، مرا حلال کند.
  سید علی دستغیبی
 
خاطرات

پدر شهید:
او در منزل خیلی خوش اخلاق بود. خوش طبع و در عین حال مودب بود و در خانه کارهای مربوط به بیرون را انجام می داد. علاوه بر کارهای بیرون، کارهای داخل منزل را هم انجام می داد. در ماه رمضان  در اواخر شبها در مسجد احیاء بودند و قبل از سحر به مسجد بر می گشتند و چون ما خواب بودیم، ایشان سحری را آماده می کردند و بعد ما را صدا می کرد و پای سفره آماده می نشستیم.
ایشان فرزند دوم من بود و ارتباط خوبی با سایر افراد خانواده داشت. ایشان در حالیکه ازدواج کرده بود و من نیز در اوائل بدلیل اینکه سنش کم بود، با جبهه رفتنش مخالف بودم، ولی ذاتا دلم خیلی می خواست به جبهه برود. کلاََ به مدت 4 سال در جبهه بود. چون من در جزیره خارک در شرکت نفت بودم و در آن جبهه شرکت داشتم، یکی از دوستان او را به بسیج شهرستان برد و از آنجا که یکی از آشنایان اسم او را در آنجا دیده بود، به من گفت و بعد از طریق بنیاد شهید به من ابلاغ شد.
احساس وصف ناشدنی داشتم. مانند اغلب پدر و مادر شهیدان از آنکه فرزندم به شهر و دیار خود باز می گشت، خوشحال و در عین حال گریان بودم. وی بیشتر به مسجد جامع و در محضر میرزا می رفت و ایشان درباره فرایض دینی خلوص خاصی داشتند؛ خصوصا در بپاداشتن نماز اول وقت.

سیدحبیب الله علوی:
یکی از جوانان نمونه از حیث اخلاق و رفتار بسندیده بود. در انجام فرایض دینی بسیار مقید بود و نسبت به اخلاق اسلامی و رهبر انقلاب اسلامی، علاقمند. نسبت به ارزشهای اسلامی، بسیار پایبند بود و تا آنجا که ممکن بود،از هرگونه پشتیبانی و کمک دریغ نمی نمود. ایشان گرچه از حیث جثه کوتاه قد بود، و کم توان و کم سن و سال، ولی با احساس مسئولیتی که می کرد، به عنوان بسیجی در خیل رزمندگان اسلام قرار گرفت. هر چند ماه برای چند روز جهت دیدار با پدر و مادرش واقوام، به زادگاهش بازمی گشت.
سعی داشت درعملیات بطور مستقیم و در خط مقدم حضور داشته باشد. ایشان شجاعت و شهامت را ازاجدادش به ارث داشت. بدون ترس و واهمه علیه دشمنان اسلام مبارزه می کرد و مدتی در لباس بسیج و بعد به عنوان پاسدار در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان کادر رسمی مشغول انجام وظیفه شد.ایشان بنا به اصرار و پافشاری پدر و مادر که دوست داشتند فرزند خود را در لباس دامادی ببینند، هر چند تمایلی به ازدواج نداشت، با دخترعمویش ازدواج کرد. فقط یک ماه نزد خانواده خود بود. تمام عشق وعلاقه اش جبهه و جنگ بود. یک لحظه آرام و قرار نداشت. یادم می آید در سال      65 در واحد تعمیر و نگهداری بودم. روزی از روزها به اتفاق چندتن از رزمندگان به دیدار یکی از پاسداران که جای او را به درستی نمی دانستم، رفتیم و به جستجو پرداختیم.
در یکی از واحد ها پاسداری بود که او را نمی شناختم. او از ما دعوت کرد چای بخوریم.  نشستیم و از من سولاتی کرد و اسم و رسم مرا پرسید که کجا سکونت داری و ... همه را پاسخ دادم و گفتم شما خودتان را معرفی کنید. ایشان خود را معرفی کرد و گفت من در سپاه پاسداران شهرستان گناوه مشغول خدمت می باشم. سوال کرد با شهید دستغیبی چه نسبتی دارید. گفتم با پدرش پسر عمو و پسر خاله هستم و  مادرش هم دختر عمه ام می باشد. گفتم شما با سید علی دستغیبی چه آشنایی داری. ایشان توضیح دادند که: ما با هم بودیم که اخلاق و رفتار پسندیده اش مرا تحت تاثیر قرار داده و مجذوب خود ساخته بود. از عبادتش، از شب زنده داری هایش، از دعا و قرآنش، از رشادت و شهامت و در یک کلام ایمان و تقوایش. این خصوصیات در شهید سید علی جمع شده بود. می گفت در تمام ایام شب بیدار بود و مشغول طاعت و عبادت و یا قرآن و دعا و یا مشغول مطالعه کتابهای مختلف، خصوصا کتب شهید مطهری و شهید دستغیب و ... بود. مانند شهید دستغیبی کم می توانیم پیدا کنیم.


او شش سال بزرگتر از من بود و ارتباط خوبی با هم داشتیم و با توجه به اختلاف سنی ایشان به عنوان معلم در درسها به من کمک می کرد. او جهت یاد گیری قرآن به مکتب و نزد سید غلامحسین علوی می رفت و در هنگام باز گشت از جبهه کلاسهای قرآن و احکام برای بچه های محل راه می انداختند.
ایشان به جهات ایمان و تقوایی که داشتند، احساس مسئولیت می کرد و بارها دیده شده بود رزمندگانی که در جنگ شرکت داشتند، می دیدند سید علی با خستگی جسمی که داشت، تا آنجا که می توانست سلاحهای عظیمی بر دوش گرفته و از خط مقدم به سمت عقب با خود به همراه می آورد.
می گفتند سید علی این چه کاری است که می کنی. می گفت این ثروتها را باد نیاورده، بلکه با خون شهداء به دست آمده است و ما از روز اول جنگ چقدر از نظر سلاح در مضیقه بودیم و ممکن است بعداً هم این مشکل را پیدا بکنیم . به هر حال یک اسلحه هم یک اسلحه است و می گقت من به چشم خود دیده ام یک اسلحه ساده دستی توانسته عده زیادی از نیروهای خودی را نجات دهد و یا تعداد زیادی از نیروهای دشمن را تسلیم و به اسارت وادار نماید. من اگر اسلحه ای را بدینگونه و به این زحمت با خود جمع می کنم، برای این است  که ارزش آن را بیش از شما درک کرده ام.
 
سایت ساجد